گذر عمر
سلام دوست جونی ها ...........
غزل بانوی 42 ساله پشت سیستم اداره نشسته توی سرش پر از فکره و توی دلش پر از حرف یادش به خیر قدیم تر ها می اومدم و می گفتم و می گفتم و می گفتم ... می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم ...الان خیلی چیزها تغییر کرده شاید دلم بخواد بنویسم شاید دلم بخواد بگم شاید حرف زیاد باشه اما وقتی می خوام بنویسم یه که چی بشه همه چیز رو استپ می کنه ...زندگی با ریتم تندش در حالش گذره ...گاهی اینقدر تند میره که جا می مونی و گاهی می گی خدا رو شکر که رفت خدا رو شکر که گذشت . گاهی مسیر حرکتش صاف و آروم و گاهی توی شیب و پر از دست انداز . این روزها روزهای دست اندازه روزهای دغدغه های ذهنی امیدجونه روزهای تغییر و تحول روزهای توکل به خدا ...روزهای ان شالله درست میشه ... می دونم این روزها هم می گذره و تهش مثل همیشه الهی شکره ..الهی شکر که نتیجه اش خوب بود الهی شکر که انجام شد الهی شکر که به خیر و خوشی گذشت ...بگذریم
امیرم مردی شده برای خودش پسرک نوجوان 13 ساله من که با هر نگاه به قد و بالش حظ کنم از دیدنش از داشتنش ..پارسال خیلی دغدغه انتخاب مدرسه داشتیم و شکر خدا الان مدرسه معلم میره که خیلی راضی هستم از انتخابمون . تایم زیادی از روزهاش هم به فوتبال می گذره . مدرسه فوتبال کیا . پسرک مردادی من توی خیلی چیزها شبیه ترین هست به پدرش مغرور ، با اعتماد به نفس ، حامی ، چقدر کیف می کنم وقتی مواظب آدم های اطرافش هست که دل کسی نشکنه ، کسی آه نکشه ، مسیر راهت سبز و روشن مرد کوچک خونه ما
بارانم عروسک کوچولوی خانواده که رو دور تند داره بزرگ میشه ، دختر کوچولوی لطبف ، ظریف ، پرناز من . غرق دنیای بچه گانه و بی غل و غش خودش . دخترک سازگار و بی آزار من که با همه کنار میاد .با دوستانش شنبه ها دورهمی داریم که الان بیشتر دور همی ما مادرهاست . و دریچه های تازه از آدم های جدید ... تحت کلاس صحیفه سجادیه ...
و من ...تلاش می کنم مادر خوبی باشم...تلاش می کنم همسر خوبی باشم ...تلاش می کنم دختر خوبی باشم ...تلاش می کنم خواهر خوبی باشم ...تلاش می کنم کارمند خوبی باشم ...تلاش می کنم دوست خوبی باشم ...تلاش می کنم بنده خوبی باشم ...بهترین نیستم اما دلم می خواد باشم...بهترین خودم
إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ.