X
تبلیغات
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight سرایش غزل امید


























سرایش غزل امید

پنجم آذر 1389 روز آغاز فصل تازه زندگی من! و 27 مرداد 91 روز تکامل من درنقش یک مادر .

سلام دوست جونی ها

 نایب الزیاره همه شما هستم مدینه منوره و مکه مکرمه . امیدوارم کسی رو نرجونده باشم . همه تون رو دوست دارم و اونجا حتما یادتون می کنم .


شما هم دعا کنید شازده کوچولو اذیت نشه .

جند وقته برای 3 تا حاجت اول موقع دیدن خونه کعبه ذهنم درگیره . نمی تونم انتخاب کنم که اولین خواسته هام از خدای مهربونم چی باشه . سلامتی، عاقبت به خیری ، بهشت ، طول عمر عزیزان ، واااای پس اون وقت دوست های مهربونم چی ؟ تمام کسانی که التماس دعا گفتن چی؟ از خانواده ام شروع کنم ؟ دوستانم ؟ همکاراها؟ نه من چقدر همه رو دوست دارم همسایه ها ، مردم شهرم ، مردم کشورم ....دلم می خواد برای همه همه دعا کنم . دلم می خواد دستهای خالیی که رو به آسمون خدا بلند می کنم پر برگردونم و برای همه آرزوهای اجابت شده بیارم .

خدایا دست هام رو خالی نذار .

یاداشتی یکشنبه 12 خرداد1392به وقت 12:26 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها

از خودم دلخورم که اینقدر دیر به دیر میام به این خونه کوچولو سامان بدم .

این روزها زندگی روی دنده های سخت خودش افتاده . مادر بزرگ عزیز بیمارستان بستری شد

  و روز های سختی گذشت . خب همه همیشه می گن خدا رو شکر دور ایشون شلوغه و تنهایی رو احساس نمی کنه . اما شب اول توی بیمارستان وقتی کسی نبود که همراه ایشون بمونه دیدیم شلوغی دور آدم ها دال بر پر کس بودنشون نیست . دایی جونی ها که ...بهتره در موردش حرف نزنم ....مامانجون که نمی تونه . ما هم هر کدوم مشکلات خودمون رو داشتیم . جناب پدر بزرگ هم که سنگ تمام گذاشت بر بی وفایی مردها....نهایتا نا گزیر از گرفتن پرستار خصوصی شدیم . چقدر مادر بزرگ عزیز مظلوم بودن  که با پرستارشون غریبگی می کردن و کارهاشون رو به ایشون نمی گفتن . ریه شون آب آورده بود که کشیدن . اما برای ادامه درمان مراحلی بود که دایی جونی ها رضایت ندادن و مادر بزرگ مرخص شد . یه روز که برای عیادت رفتیم همسر خاله جونی اومد . با دیدنش نتونستیم جلوی گریه مو بگیرم . چقدر منتظر بودیم پشت سرش خاله جونی بیاد داخل . همسر خاله جونی هنوز یک سال از فوت ایشوذ نگذشته جایگزینی برای ایشون آورد . حسابی شاد و سرحال بود  .

حماقت های غزلکی :

بله این بار باید بگم حماقت غزلکی ! حماقتی که هضمش برام خیلی سخته ! چند شب پیش که خونه باباجونی بودیم توی اتاق خواب با خواهرجونی ها مشغول تبادل اطلاعات بودیم ! (شما اسمشو هر چی میخوای بذار!) یک مرتبه یه سوسک پری وسط من و خواهرجونی نشست . منم در کمال نا باوری اطرافیان پسرک رو از روی پام زمین گذاشتم و فرار کردم . بعد که دیدم خیییلی ضایع ست نمی دونستم چه جوری توجیهش کنم . خودمم توی کارم موندم ! دلم برای امیر علی می سوزه که از مادر شانس نیاورد .  

اخبار شازده کوچولو :

پسر کوچولوی من وارد ده ماهگیش شده . این روزها یه ویروس توی بدن شازده کوچولوی من جا خوش کرده که با تب و اسهال همراهه و حسابی عسلک مامان رو کلافه کرده . چند شبه که خواب راحتی  نداریم . این روزها حسابی لوس شده و گریه های لوسکی می کنه و بهانه آغوش من رو می گیره . عزیزم درست روز ماهگرد تولدش  چند قدمی چهار دست و پا رفت . پسر کوچولوی مامان ببخش اگه خوب ازت مراقبت نکردم که مریض شدی .

خدا جون ، خدای مهربونم . دعوتنمون کردی که بیایم و چند روزی مهمون خونه ت بشیم . مهمان نواز ترین عالمیان دل خوش و سلامتی مهم ترین آذوقه سفرست . این نعمت را نیز به ما ببخش . خدایا شفای مادر بزرگ عزیز در دستان توست و سلامتی عسلک من . خدایا خودم و همه کسانی که دوستشان دارم  را به خودت می سپارم که بهترین نگهدارنده هستی . 

این هم چند عکس جدید از شازده کوچولو :

ماشالله یادتون نره

 

3rss4vvhg3gn9g82dx61.jpg


0f2lpgkevfe1a0wokv12.jpg


ek4vr46uo7pfxkwuy0.jpg


io7srbriyeyaisub6rqh.jpg


ixnux2j1tquu86r1pr9.jpg


یاداشتی یکشنبه 29 اردیبهشت1392به وقت 22:35 توسط غزل بانو| |

سلام دوستجونی های گلم

اولین دیدار در خاطره چون بهار می ماند. ..چقدر زود پنجمین اردیبهشت رسید ...۵ سال شد که تو مرد زندگیم شدی و من دختر کوچولوی آغوش مردانه ات ...امیدجون دوستت دارم .

راستش این روزها نمی دونم چرخ های گاری روزگار رو به کدوم اسب دونده ای بستن که چنان با سرعت می گذره که اصلا متوجه گذرش نمی شی!

می ترسم اگه با همین سرعت پیش بره ازش عقب بمونم . می ترسم چرخ های روزگار بگرده و بره و من همین جا بمونم . می ترسم که عزیزان و خاطره هام یه جایی از دستم رها بشن و من ... نه ... 

اینقدر این روزها سرم شلوغ بوده و کار داشتم که هر روزم انگار 48 ساعت بوده . از شنبه چند هفته پیش شروع کردیم رفتیم برای واکسن های لازم برای حج  . از اونجا هم رفتیم بیمه برای حقوق ۶ ماه مرخصی . که به لطف همکاران نامه م گم شد و دچار تسلسل بیمه و اداره شدم  . یه روزش هم با امیدجون رفتیم بازار بزرگ برای خرید سوغاتی ها که بسی خوش گذشت . من تا حالا بازار نرفته بودم چه هیجانی داره ماشین دودی سواری ، موقع نهار چه غوغای میشه رستوران ها . خیلی بهمون خوش گذشت .

چند روزی به خاله خاله بازی با دوستجون و خواهرهاش گذشت . یک برنجی براشون پختم که تا عمر دارن از یادشون نمی ره و طعمش از زیر دندونشون نمیره . بعد هم که درگیر دندون پسرک و جشن دندونی شدیم که در قسمت اخبار شازده کوچولو مفصل می گم .

 فرداش  هم رفتیم شمال . جمع همه خواهرها و مامان و بابا و مادرشوهر گرامی که اون هم عالی بود و خیلی خوش گذشت . حاضر بودیم توی هر ماشین ۱۰ نفر سوار بشیم اما همه باشن . اخه همسر زاغی و کوپول درس داشتن و نیمدن . دریا که آروم و زیبا بود مثل همیشه . قایق سواری تالاب هم که کلی خوش گذشت  گرچه امیر علی از جیغ های من ترسید و دنبال کسب آرامش بود و اون وسط برای اینکه یه جوری به من بچسبه و آرووم بشه شیر می خواست ! فکرش رو بکن وسط قایق و از روی جلیقه نجات! 

 در کل سفر خوب و به یاد ماندنی شد به جز اینکه  پایانش چون منجر به دلخوری مادر بزرگ عزیز شد . خب روز مادر همگی انزلی دور هم جمع بودیم و روز مادر اونجا برگزار شد . چون همگی دور هم بودیم غافل شدیم از مادر بزرگ عزیز .و فقط مامانجونی زنگ زد و روزش رو تبریک گفت .  روزی که رسیدیم با خواهری تماس گرفت و پیغام داد " ننه جون نمی خواد بیاید دیدن من و برام کادو بگیرید . من می میرم کادوها می مونه " کلی غم به دل همه مون ریخت و شرمسار شدیم . مامانجونی شنبه اول وقت رفت دیدنش . کوپول و خواهرجون جاری هم ظهر رفتن . اما من نتونستم برم . تا اینکه دیروز زاغی زنگ زد و قرار شد ما هم ظهر بریم اونجا . وقتی رسیدیم دیدیم مامان بزرگ اصلا حالش خوب نیست . پدر بزرگ عزیز هم می گفت همیشه همین جوریه . اما ما احساس می کردیم یه چیزی غیر عادیه . چون مادر بزرگ بین نوه ها عاشق زاغیه و محاله زاغی بره خونش و اون بگیره بخوابه . خلاصه زنگ زدیم اورژانس و اومدن و فهمیدیم  مادر بزرگ عزیز افت شدید قند خون داشته و اگر ما نرسیده بودیم و پدر بزرگ عزیز به خیال اینکه خوابه کار به کارش نداشت دور ازجون  به کمای عمیق می رفت و ما می موندیم یک عمر عذاب وجدان . خدا رو صد هزر مرتبه شکر به خیر گذشت .

اخبار شازده کوچولو:

گل پسمل مامانی بالاخره مروارید های کوشولوش زد بیرون . خیلی لذت بخش بود دیدن اولین مروارید روی لثه عسلکم . برای همین تصمیم گرفتیم یه مهمونی کوشولو بگیریم . با حضور خواهر جونی ها و جاری ها و دوست جون و خواهر هاش و یکی دیگه از دوستان . مسئولیت پزیدن آش دندونی به عنده جاری بزرگه بود . چون خیلی خوشمزه می پزن . خودم هم کیک و ماکارونی پزیدم . مهمونی عالی برگزار شد . و خیلی بهمون خوش گذشت . ما به رسم شمالی ها مهمونی گرفتیم . امیر رو نشوندیم وسط یه سفره و یه سری وسایل شامل متر ، قیچی ، خودکار ، ... گذاشتیم جلوش . می گن هر کدوم رو که نی نی برداره اون کاره میشه . که امیر خان متر رو برداشت . منم گفتم پس مثل باباش مهندس میشه . بعد هم کلی کادو گرفتیم .

پسر کوشولوی من انگار خون این بابای مومنش توی رگش نیست . توی شمال به صورت کاملا خود جوش شروع کرد نانای کردن .

شازده کوچولوی من عاشق آیفون تصویریه و زیباترین ذوق هاش رو براش می کنه . با شنیدن صدای تبلغات تلویزیون شروع می کنه به دست زدن . بچه م یه پا کارمنده و صبح به صبح با بیدار شدن ما بیدار میشه و ذوق می کنه . لباس هاش رو می پوشه و آماده منتظر امیدجون می مونه تا بره ماشین رو و صندلیش رو آماده کنه و بیاد دنبالش . هر روز ظهر موقع برگشت به خونه با راننده ها ماجرا داریم ! یه بار حمله می کنه به فرمون . یه بار میره سمت دنده . یه بار هم میره سر وقت لامپ بالای سر .

خدای مهربونم سایه همه بزرگتر ها رو بالای سر ما نگهدار . خدایا کمکمون کن تا هستن قدرشون رو بدونیم تا آرزو به دل این لحظه ها نمونیم . خداجون عاشقتم تا همیشه

یاداشتی دوشنبه 16 اردیبهشت1392به وقت 23:15 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها...

روزهای زیبای بهاری همگی به خیر ....

بابت پست قبل واقعا شرمنده .مخصوص خودم بود . یه دلخوری بود از امیدجون . یه دلخوری نه چندان ساده و سطحی . دلخوریه که قطعا اثرش می مونه . شاید گاهی حرفی و کاری از روی عصبانیت و آنی باشه .اما همین تصمیم آنی می تونه رشته های رو پاره کنه که با گره زدنش هیچ وقت ترمیم نمیشه و شکل اولیه ش رو نمی گیره . این روزها وقتی به ازدواج فکر می کنم . از خودم دلخورم . فکر می کردم خیلی بلدم چه چیزهای بگم و بپرسم اما الان می بینم هیچ کدوم اون حرف ها مهم نبودند . اگه بخواهد مشکلی پیش بیاید دقیقا از ساده ترین چیزی ست که احساس کردی به خاطر پیش پا افتادگی ارزش حرف و بحث ندارد . دلخورم از خودم که رشته های بین زبانم و دلم و فکرم خوب کار نمی کند . بلد نیستم حرف های دل و فکرم رو به زبان بیارم . کاش حرف هایی  درونم را بلند بر زبان می آوردم ...

خاله خاله بازیها هنوز بعد از تعطیلات عید ادامه داره  و هنوز خیلی جاها نرفتیم و خیلی ها نیومدن خونمون . مخصوصا خانواده امیدجون .کار خاصی نیست جز اداره اومدن و رفتن .  این روزها چند باری با دوست هامون بیرون بودیم .که جرقه اولیه دلخوری از اونجا شروع شد . نامزدی پسر برادر شوهر هم نا فرجام بود . تموم شد . حیف شد دخترک با خودش انرژی آورده بود اما نمیشد  یک عمر بر پایه دروغ زندگی کرد.

شیطنت های غزلکی:

رفتیم برای امیرعلی پوشک بخریم که با دیدن جهش قیمت پوشک جا خوردیم . وقتی از داروخانه اومدیم بیرون شروع کردم با امیر علی صحبت کردن و ازش خواستم که جیشش رو بگه وما رو توی  صرفه جویی خانوادگی همراهی کنه .از همون توی ماشین دوبار براش توضیح دادم که چه جوری باید بره دستشویی بعد هم بهش گفتم این آخرین پوشکیه که براش خریدم . وا؟؟؟ چرا اینجوری نگاه می کنید ؟ یعنی می خواهید بگید متوجه نشد؟؟؟نه خیر هم پسرک من خیلی هم باهوشه حتما فهمید!

اخبار شازده کوچولو:

پسرک گل من از دیروز وارد ۸ ماهگی شد . چقدر زود گذشت این ۸ ماه ...چه شبها و روزها که برامون خاطره شد ...از حالا چقدر دل تنگ این همه شیرینی این روزهایت هستم ...دل تنگ اون نگاهت که چشم های خوشگلت رو کوچولو می کنی و به من زل می زنی . نگاهی که فقط مخصوص منه...دل تنگ صدای خنده هات . دل تنگ جیغ های ممتد گریه ت که الکیه و تا ببینی بالای سرت هستیم ساکت می شی . دل تنگ غر زدن هات . دل تنگ لحظه های که امیدجون از سر کار میرسه و تو صبر نداری لباس عوض کنه و بعد بغلت کنه  . دل تنگ بی حوصلگی های که فقط با باز شدن در پله ها و جیغ زدن توی پله آرووم میشه . دل تنگ ذوق کردنت برای دیدن من وقتی میام خونه مامان بزرگ دنبالت . دل تنگ عطر ناب تنت که بهترین عطر دنیاست . دل تنگ آب دهان روانی که میشه یه باغ رو باهاش آب یاری کرد. دل تنگ این روش جدید شیرخوردنت که باید دراز بکشی و غلت بزنی و هم زمان شیر هم بخوری ودر آخر هر دومون فیتیله پیچ میشیم . دل تنگ پوف کردنت به محض دیدن قطره آهن و مولتی ویتامین . دل تنگ اون قدم های تاتی تاتی کردنت که معلومه از حالا عاشق دویدنی . دل تنگ لحظه ای که دیروز فقط با گرفتن یک دست به مبل برای چند ثانیه ایستادی . دل تنگ دس دسی هات و بای بایت . سر سری کردنت .دل تنگ از روی زمین با لوستر بازی کردنت .  دل تنگ وقتی از شدت خارش لثه ت به سمت فرش یورش می بری تا یه جوری این خارش آرووم بشه . دل تنگ اینکه احساس می کنی همه جای من شیر داره . امیر علی من عاشقانه دوستت دارم  .  

خدای من ممنوتم .

پی نوشت:

دوست های گل (مانا جونآش شله قلم کار ُ مرمر جونُ الهه جون نمیدونم چرا نظراتم براتون نمیاد همرهتون هستم اما) persianblogنامرد نظراتم رو می خوره

یاداشتی چهارشنبه 28 فروردین1392به وقت 9:9 توسط غزل بانو| |


تقاص چی رو می گیری که تا اینجا کشوندیمون

کجای راهو کج رفیتم که تا اینجا رسوندیمون

اگه من جای تو بودم میون این همه دردم

یه روز از چشم این مردم تو رو پنهون نمی کردم

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود

اگه دلگیری از دنیا منم مثل تو آشفتم

ولی من جای تو بودم ،به مردم راست می گفتم

یه دردی سوخت تو سینه ام که تو از خاطرم بردی

من اون زخمی رو خوردم که تو از حس کردنش  مردی

تقاص دل کشی های یه آدم تو همین دنیاس

بذار ما رو بسوزونن ،جهنم تو همین دنیاس

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود…





ادامه مطلب
یاداشتی جمعه 23 فروردین1392به وقت 22:8 توسط غزل بانو|

سلام دوست جونی ها

سال نو همگی با تاخیر مبارک ....روزهای پیش رو برای همه تون روزهای پر از شادی و برکت باشه انشالله .

سال 91 برای من یکی از بهترین سالهای عمرم بود . سالی که خدا یک فرشته معصوم رو به من امانت داد . حالا من هستم و روزهای پیش رو ...من هستم و یه شازده کوچولو که روز به روز شیزین تر و خواستنی تر میشه . شازده کوچولویی که سال تحویل امسال ما رو با همیشه متفاوت کرد . امسال ، سال تحویل شد و من درگیر شازده کوچولو بودم و نفهیدم چی به چی شد و کی سال کهنه جای خودش رو با سال نو عوض کرn .

روزهای پایانی سال گذشته ما هم مثل همه درگیر خونه تکونی بودیم که پسر برادر شوهر مرحوم که همون روزها وارد 22 سالگی شده بود تصمیم گرفت برای خودش آستین بالا بزنه و با پایان دادن به یه دوستی 4 ساله ، به جرگه متاهل ها بپیونده . با فراز نشیب زیاد و نظرات موافق و مخالف شب میلاد حضرت زینب رفتیم برای بله برون . دختر خانم خیلی معصوم به نظر می رسید و چنان عاشق این داماد کوچولو بود که با 14 سکه بدون درخواست هیچ چیز بله رو گفت و عروس کوچولوی خانواده شد . منم که با ضربه ای که از جاری خوردم بازم آدم نمیشم باز همه کاره مجلس بودم . خانواده خوبی به نظر می رسیدن . خدا عاقبت همه جوان ها رو ختم به خیر کنه .گر چه انگار این نامزدی چندان عاقبت خوبی نداره و رو به پایانه....

روز تحویل سال هم که روز بدو بدو بود مثل هر سال . البته امسال شازده کوچولوی شیرین هم این وسط مسطا عرض اندام می کرد. شب 4 شنبه سوری خونه مادرشوهر گرامی بودیم . برای همین بعد از سال تحویل یه سر رفتیم خونه شون و بعد جمع خواهرها رفتیم خونه مامانجونی . روزهای اول عید هم به خاله باری خونه این خواهر و اون خواهر گذشت . یه چیز بامزه شبی که همه خونه من بودن با سوفله مرغ و قارچ و لازانیا و کنتاکی از مهمون ها پذیرایی کردم . مامان بزرگ و بابا بزرگ هم مهمون ویژه ام بودم .بعد از تموم شدن مهمونی وقتی خواهرجون داشت مامان بزرگ رو می رسوند بنده خدا گفته بود : "چون برنج گرون شده بچه ها مجبورن اینجوری پذیرایی کنن"!!! دمش گرم ...کل زحمت هام رو قهوه ای کرد...البته بنده خدا پیره و ازش توقعی نیست و من فقط خندیدم ...

از روز هشتم هم رفتم ویلامون توی شهرستان و کم کم جمع خواهران همیشه در صحنه جمع شد . گرچه مادر شوهر گرامی قبل از رفتن و بعد از برگشتن کمی خط کشید روی اعصابمون . اما در کل خوش گذشت . هوا عالی بود . و از همه مهم تر کل خانواده برای چند روز کنار هم بودیم . همسر زاغی بودن کنار هم توی ویلا رو کمی اتلاف وقت می دونه و دوست داشت دائم بریم بیرون اما سایر آقایون داماد از پای منچ تکون نمی خوردن . اینم یه کم تنش داشت به جز این همه چیز عالی بود.....

یه روز گفتیم بریم عید دیدنی همه اقوام رو توی شهرستان انجام بدیم . چون هیچ کجا رو بلد نبودیم ماشین پسر عمه م افتاد جلو و ماها پشت سرش . یه جا یه ماشین شبیه ماشین پسر عمه م افتاد جلومون  . من و امیدجون دیدیم پسر عمه ام از چه مسیری رفت اما همسر ففر و خواهرجون جاری دنبال اون یکی ماشینه رفتن ما هم هر چی بوق و جیغ زدیم فایده نداشت . برای همین ماهم دنبال اونا خودمون رو به گم دادیم تا همه باهم گم بشیم!!!!تا بعد از کلی 4 راه فهمیدن اشتباه رفتن و البته بالاخره تلفن هاشون رو جواب دادن . همینجوری صاف صاف داشتن می رفتن خونه مردم . تازه وقتی پیداشون کردیم می گن ما فهمیدیم اشتباه میریم اون ماشینیه خیلی اسرار کرد باهاش بریم!!!!!!

روز 13 رو هم همون جا به در کردیم و 14 برگشتیم . من سرخوش فکر می کردم 14 تعطیل رسمی بوده . اما امروز فهمیدم نبوده . خدا رو شکر جناب رئیس آدم خوبیه .

تازه آقای رئیس یه لوح تشکر برای امیدجون هم زده که با من برای کار کردن و وقت گذاشتن برای کار همکاری می کنه و براش کارت هدیه هم گذاشته .

شیطنت های غزلکی :

توی اراک انگار سردیم کرده بود . با دوستمون تلفنی حرف می زدم گفتم امید نوک کله قوهه !(قله کوه ) بعد داشتم با همسر ففر کل کل می کردم . گفتم ببخدیدا(ببخشیدا)همسر ففر 8 سال اسیر بوده منم اومدم بگم همین کارها رو کردید که عراقی ها شما رو گرفتن بردن . دوباره گفتم شما همین کارها رو کردین که 8 سال خودتون رو به باد دادید!!!! که خواهرجونی ها اومدن دم دهنم رو گرفتن و گفتن بلد نیستی حرف نزن ! به قول کپل "ببند " من دیدم ببندم بهتره .

اخبار شازده کوچولو :

نازدونه من امسال حسابی هدیه گرفت و عیدی جمع کرد . توی سفر کلی از خاله جونی ها دلبری کردبا خنده ها و اخلاق قشنگش . گرچه شب اول ساعت 2 شب به خاطر گریه های بی امانش عازم بیمارستان شدیم و آقا توی ماشین خوابید و فهمیدیم بد خواب شده . و البته مادرشوهر گرامی تفسیر فرمودن دلش برای ما تنگ شده بوده که اونجوری می کرده .

هر روز صبح بعد از بیدار شدن توی جاش شروع به دس دسی کردن می کردن تا یکی برش داره . بعد هم بلندترین خنده ها و ذوق کردن هاش رو برای پسر خواهرجون جاری می کرد. چند باری هم روبروی محیا نشست و هجوم می برد تا بخوردش و نشون داد پسر قابل اعتمادی نیست .

الان شازده کوچولو با تکیه به تکیه گاه مبل چند ثانیه می ایسته . می نشینه ، دس دسی می کنه ، دستش رو به حالت بیا تکون میده ، عاشق کشف هر وسیله و محیط جدیده ، با صدای برفک تلویزیون شدید ترین گریه اش آروم میشه و توجهش جلب میشه . دندون نداره . شست پاش رو می خوره . سینه خیز نمی ره . و همه چیز رو مز مزه می کنه از وسایل بازیش تا دمپایی من! البته همه چیزی به جز دندونی که توی فریزر اماده می کنیم برای بی حسی لثه شو راحت شدن دندون در آوردنش . تازگی ها از همه غذا های خودمون دهنش می ذارم که اگه خدا خواست و رفتیم مکه اونجا بچه گرسنه نمونه . 

خدای خوب مهربون امسال رو یکی از بهترین سال های عمر ما قرار بده . کمکمون کن راحت بتونیم بیایم و زائر حرم امن الهی بشیم . و زیارت مون مقبول باشه . تک تک اعضای خانواده م و دوستام و مردم شهر و کشورم رو به خودت می سپارم و ازت می خوام نعمت سلامتی رو از هیچ کس نگیری . و به همه شون طول عمر با عزت بدی . رفتگان ما رو هم کنار خودت قرین آمرزش قرار بده .

خدایا کمکم بتونم از پس تربیت شازده کوچولو سربلند بیرون بیام . و شرمنده این امانت الهی نشم . خدایا عاقبت همه مون رو ختم به خیر قرار بده .

* مژی جون نامرد من کامنتی رو گم کردم دلت میاد حالا که داری عروس میشی من نالاحت بشم ؟؟؟

یاداشتی جمعه 16 فروردین1392به وقت 18:55 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی های گل خودم


یه سلام مخصوصم به همه اون دوستای باوفایی که میان و نظر میذارن گرچه کم کم داره تعدادشون به کمتر از انگشت های یک دست میرسه . دوستون دارم زیاددددد و شاید عیدانه یه عکسی باشه از غزلک براتون.


قریب به 7 ماه میشه که شازده کوچولو فرشته خونه ما شده . فرشته کوچولویی که تمام لحظه ، لحظه زندگی ما رو تحت شعاع خودش قرار داده . شب ها حسرت 2 ساعت خواب مداوم روی دلت می مونه . صبح ها با تمام خستگی ها هر وقت که اون بخواهد بیدار میشیم و شاد و با لبخند بلند ترین سلام سرشار از آرزوی  سلامتی رو بهش میدیم . بعد اگه اجازه بده صبحانه ای می خوریم و کمی به خونه می رسیم . البته نه به همین سادگی ها...وسط هر کار یا باید با شعر خوندن یا جیغ و سوت و دست وگاها رقص ایشون رو سرگرم کنیم  . شازده کوچولو معده حساسی داره نمی تونه غذای مونده بخوره باید غذاش چندین ساعت بپزه تا خوب پخته بشه . گاهی شب ها  هر ساعتی که باشه باید براش فرنی تازه بپزی  . بعضی مواقع وسط غذا خوردن دل کوچولوی ایشون شیر می خواد . یا شاید پی پی می کنه و اذیت میشه . صد البته اذیت هم که نشه از بوی خوشش ناچاری که به دادش برسی. برای شستن یه پی پی بد بو اه و پیف و ایشی در کار نیست! قربون صدقه ش میری حتی قربون اون با*سن سفید و کوچولو .  یه وقتایی شازده کوچولو خوابش میاد و دلش نمی خواد بخوابه و جیغ های مدوام می کشه . باید صبوری کنی و دل به دل نازکش بدی تا به آرامش برسه و لالا کنه .  برای سلامتیش نگران خوردن قطره آهن و ویتامین آد ش هستی . و بعد از خراب شدن چند لباس لختش می کنی و بهش قطره آهن میدی . اما نمی تونی جلوی خنده ات رو بگیری وقتی که فکر می کنی بالاخره موفق شدی و بهش قطره هاش رو دادی یه دفعه با شرورترین چشم های دنیا تمامش رو توی صورتت و لباس ها ت پوف می کنه . یه وقتای که از سرکار میای و برای یه چرت کوچولو لحظه شماری می کنی اما آقا خونه مادر بزرگش خواب هاش رو رفته و دلش بازی می خواد . توی دنیا مادرو پدری هست که بتونه نه بگه به یه صورت تماما ذوق و شوق که به تو زل زده و تا برات قشنگ ترین خنده های دنیا رو بکنه ؟ خنده های که همه سختی های زندگی رو از یادت می بره ؟ یه وقتای دلت یه خلوت کوتاه با همسرت رو می خواد اما نگرانی بیدار شدن و تنها موندن شازده کوچولو این فرصت رو ازت می گیره . وقتی مادر میشی دیگه منی نیست ! هرچی هست یه کودک شیرین و دلبنده ...دیگه نه همسر خوبی هستی ، نه فرزند خوبی ، نه کارمند خوبی ، نه خواهر خوبی ، نه دوست خوبی ....اولویت اول فرشته کوچولوئیه که تو به دنیاش آوردی .  و حتما لازم الذکرست که برای ثانیه ثانیه های مادری خدا رو شکر می کنی .

حالا چرا این ها رو گفتم ؟

چند روز پیش مریض شدم و آخر شب رفتیم بیمارستان . نه اینکه نگران سرما خوردگی خودم باشم . نگران این بودم که پسر کوچولو از من نگیره و یا  با خود درمانی و خوردن قرص سر از خود شیرم بدمزه نشه و ایشون اذیت بشه . توی بیمارستان نگران نفس به نفس پسرکوچولوی توی اون هوای آلوده بودم و حاضر بودم ساعت 12 شب خودم تنها توی بخش باشم اما امیدجون پسرک  رو از اون هوا دور کنه . وقتی منتظر بودم که ویزیت بشم  خانم مسنی کنارم نشسته بود با رنگی پریده و حالی ناخوش . پیرزنی که منتظر لبخندی از سر همدردی بود . برایم از حال ناخوشش می گفت  و امیدوار بود که بستری بشه تا حداقل اونجا کسی بهش برسه . دلم برای تنهائیش سوخت . دکتر برایش دستور بستری داد . وقتی لیوان یک بار مصرف به مردک بغل دستیم دادند تا برایش آب بیاورد و او بدون اینکه بپرسد چرا لیوان بهش دادند هم چنان مشغول بازی با گوشی همراهش بود فهمیدم پسرش است .  پیرزن با لبخندی تلخ نگاهم کرد و گفت با گوشیش بازی می کند...

تک تک لحظه های خودم و امیر علی جلوی چشمم آمد . من فقط 7 ماه است که مادر شده ام ... اما پسر پیرزن 35-36 ساله بود  ....

یعنی یه روزی من از امیرعلی چه توقع های خواهم داشت ؟ انتظار نداشته باشم مرا دکتر ببرد ؟ حواسش به من باشد؟ حداقل دلش برایم بسوزد؟ نه ...من هم یک مادرم مثل آن پیرزن ...نمی خواهم پسرکم اذیت شود ...

امیرعلی من ، جان مادر ...اگه یه روزی اینجا رو خوندی ومن بودم و نبودم بدان دلم نمی خواهد وبالت باشت . می خواهم یار خاطرت باشم نه بار خاطر... برایت همیشه از خدا طلب خیر می کنم و منتی بر سرت نیست . دعای من تا همیشه بدرقه راهت . ازت توقعی ندارم ....اما قول هم نمی دهم ...قول نمی دهم که دلم نشکند.... اما قول می دهم  آه نکشم .

شیطنت های غزلکی :

دیشب موقع خواب  به امیدجون گفتم من شب تا صبح توی برزخم . میگه چرا ؟ گفتم : آخه تو یه دنیای منی و امیر علی هم یه دنیای من . من وسط دو دنیا خوابیدم دیگه .  

اخبار شازده کوچولو:

پسر ناز مامان دیگه می تونه هر چقدر که دلش بخواد بدون کمک بشینه . چند شب پیش نا خود آگاه شروع کرد به دس دسی کردن . البته خیلی وقته دارم باهاش کار می کنم . دیشب هم که سر سری می کرد و و در جواب سر سری های من لب های پر از خنده تحویلم می داد  . وااای که چقدر عاشق اون صورت همیشه خندانش هستم . خداجون لبخند رو هیچ وقت از لب هایش نگیر . که زندگیم بسته به این لبخند است  . کاش زودتر دندان هایش جوانه بزند که سخت اذیت می شود شب ها موقع خواب . حالا حرف باباجونی رو درک می کنم وقتی می گفت : "حاضرم 100 بار زایمان کنم اما شما درد نکشید "

 خونه مامان بزرگ دختر خاله و دختر عموهای بدجنس یک جغجغه اش را شکسته اند و یک سوت عروسکش را درآورده اند . این را هم نوشتم که بعدا یادش بیاندازم دفتر مشقشان را پاره کند .

خداجون خدای مهربونم از اینکه من رو لایق مادری دونستی یه دنیا ممنونم . از لمس تک تک این لحظه ها ممنونم . خدایا خودت با دستهای یاری بخشت دستمون رو بگیر که یه وقت دل پدر و مادرمون رو نشکنیم . خدایا نعمت سلامتی و تن درستی رو از هیچ پدر و مادری نگیر . خدایا مثل همیشه خودت مراقب حالا و عاقبت این امانت های الهی باش  .


 

یاداشتی دوشنبه 21 اسفند1391به وقت 19:0 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها

از روز شنبه زندگی من و پسرک وارد یه مرحله جدید شد . از این به بعد همه اهل خونه یعنی من و امیدجون و شازده کوچولو ساعت 6:50 از خواب بیدار میشم . من مشغول شیر دادن پسرکوچولو میشم و امیدجون جا ها رو مرتب می کنه . برای خودم و خودش لقمه درست می کنه . که خوشمزه ترین صبحونه دنیا میشه . بعد امیدجون ساک به دست و کریر به دست میره پایین و ماشین رو میاره جلوی در و صندلی کودک رو آماده می کنه .  من تند تند پسرک رو حاضر می کنم و می رم پایین . پسرکوچولو رو به پدرش و هردوشون رو به خدا می سپارم . اونها میرن خونه مادر امیدجون و منم میرم سرکار . امیدجون از اونجا میره سرکارخودش . به لطف این برنامه روزانه هر روز قبل از 8 اداره هستم تا کمی از دیر رفتن های دوران بارداری رو جبران کنم .

توی اداره غم دوری از جوجه کوچولو توی دلم می نشینه و از همه بدتر از مادرشوهر گرامی جرات نمی کنم تند تند زنگ بزنم حالش رو بپرسم . آخه ایشون مدام زنگ زدن منو دال بر کفایتی خودش تلقی می کنه و دلخور میشه و میگه " مگه من 5 تا بچه بزرگ کردم چیزیشون شد که این چیزیش بشه " راست می گه خب ! اما این پسر کوچولو همه دنیای منه ....و اون دیگه زن جوان دیروز نیست ...باز هم خدا بهش تن سالم ، عمر طولانی بده و همیشه روی پای خودش بایسته .

تا ساعت 12 توی اداره کلی از دست خانم همکار حرص می خورم . دخترکی که من کمکش کردم تا ه را از ب تشخیص دهد برای من رئیس بازی در می آورد ...و دل به نصیحت دوستجون خوش می کنم که عیب نداره تا 2 سال باید تحمل کرد که گیر ندهند یه وقت به دیر و زود زفتنم برای ساعت شیر .

ساعت 12:15 پرواز می کنم به سوی پسر کوچولوی که مادر بزرگش میگه " دم دم های آمدنت انگار مظلوم تر می شود" پسرکی که وقتی منو می بینه گل لبخند روی صورتش شکوفا می شه و خودش رو توی آغوش من رها می کنه و باد بوسه های من بسته میشه . چه شیرینه لحظه دیدار ....بعد از خوردن چای لیوانی مادرشوهر ریز و خوردن یک پرتقال یا سیب با شازده کوچولو راهی خونه میشیم و من تا خونه ازش حرف می کشم !!!که مامان بزرگ چی گفت و بابا بزرگ چی کار کرد؟ عمو مجید نیمد؟ برای جواب این سئوال ها فقط پسرک نگاهم می کند و لبخند می زند!!کاریکه حتما وقتی مادر بزرگش از صبح تا به حال ازش حرف می کشیده انجام داده! 

بعد از خوردن نهار با شازده کوچولو یه چرت کوچولوی 2-3 ساعته می زنیم و تر تازه منتظر اومدن امیدجون میشیم . امیدجونی که چند وقته بدجوری سرما خورده و بی حاله و این سرماخوردگی رو به شازده کوچولو هم داده تا با سرفه های مظلومانه اش دلم را ریش کند .

راستش دلم نمی خواست تا بار سفر نبستیم چیزی بگم اما میگم که خاطره هاش بمونه :

سال 87 صبح روزی که قرار بود با امیدجون برای دومین بار صحبت کنیم اسم خودم و مامانجونی رو نوشتم برای حج عمره . تا امسال قسمتان نشده بود سفر . امسال هم مامانجونی مهربون فیش خودش رو به نام امیدجون زد تا خانواده کوچک ما ره سپار زیارت خانه خدا شود انشالله . برای همین صبح جمعه ساعت 5 صبح امیدجون رفت برای ثبت نام کاروان که متاسفانه کاروان ها پر شد بود و حسابی حالمون گرفت . اما خدا خوب و مهربون برامون وسیله ای جور کرد تا در یکی از کاروان های کنسلی دار ثبت نام کنیم تا انشالله 12 خرداد سال92 بتونیم بریم . خداجون با تمام وجود ازت می خوام که ما رو بطلبی که اگه تو نخواهی میشه تا اونجا اومد و زیارتی از دل نکرد. برای همین این چند روز درگیر رفتن به آژانس زیارتی و انجام کارهای سفر بودیم .

شیطنت های غزلکی:

روز اول رفتم محل کار قدیمیم و با همه دوستان دوست داشتنیم دیداری تازه کردم . با یکیشون که صحبت می کردیم حرف از این شد که پسر کوچولو رو گذاشتم پیش مادر بزرگش . می گفت حالا می تونه نکهش داره ؟ گفتم آره . فقط بدیش اینه که زیادی بالا می اندازدش . البته خدا رو شکر آلزایمر ندارد و یادش نمی رود بگیردش .

اخبار شازده کوچولو:

پسر کوچولوی مامانی چه زود نیم سال شد روشن شدن خونه ما به قدم ها کوچولوی شما . ناز دارمن این چند روز سرفه های که دکترت میگه از حساسیته بدجوری دل مامانی رو می لرزونه . از ترسم واکسن شش ماهگیت را چند روزی دیر زدم که نکند خدایی نکرده تب بیماری و تب واکسن توامان شود و اذیت شوی . پسرک مردادی من حسابی کنجکاو و شیطون شدی و از حالا کلی خودت را برای بازی با کلید و پریزهای دیوار ها کش می دهی. اگر نخواهی کاری را انجام دهی محال ممکن است بشود مجبورت کرد . علی الخصوص اگه این کار گرفتن شیشه شیر یا خوردن قطره های ویتامین و آهن باشد! که سر و صورت و دهان ما پر می شود از قطره ها اما دهان شما نه! دائم دلت بازی می خواهد . بنده خدا مامان بزرگ ساعاتی که تو پیش هستی فکر کنم حتی آب هم نمی خورد. بدجوری بغلی شده ای لوس مامان ...

هر کجا که می رویم اول همه مجذوب موهای قشنگت می شوند و بعد با تو بازی می کنند . چهره بابا امید خیلی با مزه می شود وقتی توی مراکز مختلف تو را در آغوشش می گیرد و به همه پز می دهد! خدا شما را برای هم و بعد برای من نگهدارد .

خداجون خوب و مهربونم خودت مراقب فرشته کوچولوی من و همه فرشته کوچولوهای دنیا باش . خدایا حالا که ما رو لایق نگهداری از این امانت ها دونستی خودت دستمان را برای پرورش هر چه بهترشان بگیر . تا روزی بشه که بتونم سر بلند بگم : این امیرعلی است . پسر کوچولوی من ...

یاداشتی جمعه 4 اسفند1391به وقت 14:31 توسط غزل بانو| |


 نه ...نه ..هر چی نوشته بودم پرید.....

سلام دوباره دوست جونی ها ....

پسرک خواب بود و داشتم تند تند می حرفیدم که نمی دونم این بلاگفای نامرد چه جوری همه اش رو پروند . الانم هم شازده کوچولو بیدار شده داره با تمام وجود خودشو کش میده سمت کیبورد.....قبل از اینکه بچه ام کش بیاد باید حرف هامو تموم کنم....


مهندس کوچولو بهتر نیست شما شیشه ات رو بخوری اینقدر منو دق ندی ؟ هان نمیشه ؟


وبلاگ کوچولوی من ، رفیق روزها و لحظه ام چه آروم و بی صدا وارد سال چهارم زندگیش شد و من نفهمیدم . دفتر غزل های امیدورانه من تولدت مبارک .

این روزها هم که روزهای عشق است و عشاق ...یعنی میشه حرف از عشق زد و یادی از خالق عشق نکرد 

" یگانه عشق جاوادن من ، معبود من ، عشق من به تو پایان ناپذیر است و تا هستم عاشقانه می پرستمت "

و بعد برای اولین و آخرین مرد زندگیم امیدجون :

امیدجون من یه روز این دفتر رو باز کردم تا از عاشقانه هام بگم ، اما روزمرگی ها منو توی خودش فرو برد و مجالی برای نوشتن از عشق نماند . نهال عشقی که نو پا بود اما الان درخت تنومندی شده که در تمام وجودم ریشه دوانده و میوه ای به شیرینی امیرعلی داده . اگه از عشق نمی گم نه اینکه نیست بلکه جوری این عشق خودشو توی لحظه های زندگیم پنهون کرده که با گوشت و پوستم لمسش می کنم . عزیزم همین قدر بدون که هر روز توی نمازها یم به درگاه آفریننده عشق سجده شکری می کنم به شکرانه وجودت . امیدم عشقم همسرم چه خوب که هستی ...برای من عشق یعنی تو ...مردی که میشه بهش تکیه کرد و کنارش احساس امنیت کرد. 


لعنت به تو بلاگفا....دوباره همه چیز پرید...باز خوبه این دفعه عقل کردم تا نصفه که نوشتم ثبت موقت کردم .


اه اه اه 

داشتم می گفتم این چند روز آخر مرخصی رو رفتیم شمال . دوتا ماشین با دوستای امیدجون و خانوم هاشون رفتیم . ما ماشین نبرده بودیم و با ماشین اونها رفتیم . خانم ها جوری برنامه ریی کرده بودن که  3 تا خانوم توی یه ما شین باشیم و اینجوری بود که امیدجون نمی شد اصلا پیش من باشه . چون راننده هیچ ماشینی نبود .جاده چالوس هم که کلا دو نفره است . برای همین من یه طرحی ریختم که اونا رفتن توی یه ماشین من و امید جون و امیرعلی هم رفتیم یه ماشین و کلی صفا کردیم . ویلا مال یکی دیگه از دوستامون بود توی رویان . خانم های دوستامون فوق العاده تمیز بودن . این خوب بود اما جای سختش این بود که بد دل نبودن . برای همین به محض رسیدن گفتن همه جا رو تمیز کنیم . حتی توالت و حموم ! آقا خب من بدم میاد برم حموم یکی دیگه رو بشورم ....ایش...گفتم بذارید مردها بشورن گفتن نه . بنده های خدا توقع نداشتن من بشورم اما خودم که عذاب وجدان می گرفتم . بعد هم عاشق خرید بودن انگار تهران مغازه نیست . هی می گفتن بریم خرید . کلی از وقت سفرمون به گشتن دنبال رستوران های خوب و مراکز خرید گذشت . البته بین خودمون باشه منم کم حال نکردم هم خوب می خوردم هم خوب می خریدم . البته به جز رستوران جاده دو هزار که یه گربه خر ، نفهم زیر تخت ما جا خوش کرد و ماهی به اون خوشمزگی رو کوفتم کرد . هی می ترسیدم دستش بیاد توی غذای من . کلی هم امیدجون غر زد که چقدر تو لوسی . ملت با خودشون سگ و گربه نگه می دارن تو اینجوری می کنی ! به من چه ! تا دنیا دنیاست دلم با این حیوون صاف نمیشه!   یکی از دوستامون پسرش 2 ماه از امیر علی بزرگتره که همون جا دندونش زد بیرون و یه جشن دندونی گرفتیم . قسمت بد سفر هم مریض شدن همین نی نی دوستمون بود که روز برگشت کمی اذیت شد . یه شب هم 3 تا خانوم ها با 3 تا آقاها دعوا کردیم و کلی خندیدیم . نامردها می گفتن شما ها ترشیده بودید ما ها شما ها رو گرفتیم . یه دوستمون وکیله و یه پست عالی توی شهرداری داره بلند شده وسط دعوا ادای دخترهای که می خوانش رو در میاره. برای یکیشون شکمش رو داده جلو راه میره . مثلا دختره چاقه ! منم گفتم نه این حامله است! تا آخر سفر هم می گفتم دختره مشکوک بودا حامله ست !  سفر خوبی بود کلی خندیدیم . امیدجون توی نگهداری امیر علی نهایت همکاری رو کرد . مخصوصا موقع غذا خوردن که همیشه نگهش می داشت من راحت غذا بخورم و خودش به سختی غذا می خورد . امیرعلی موقع غذا خوردن ما بد قلق میشه نمی دونم چرا . 

از جشنواره امسال هم فیلم های رسوایی و چه خوب که برگشتی رو رفتم . رسوایی بد نبود مخصوصا اکبر عبدی در لباس روحانی . اما واای دومی که روی مزخرف رو هم سفید کرده بود . 

شیطنت ها غزلکی :

توی سفر دوستمون سر به سر من می گذاشت و مدام به انگلیسی به من می گفت قد کوتاه ! (بی شعور، دراز بی قواره ، کصافط ! آخیش از بس ادا درآوردم که با جنبه ام داشتم دغ می کردم .) البته چون سبزه است منم بهش می گفتم سیاه سوخته و ته دیگ و...یه جا بهش گفتم اصلا من اشانتیون هستم ! البته بعد دوستمون معنی اشانتیون رو به من گفت و فهمیدم بد ضاییع شدم!

اخبار شازده کوچولو :

پسر ک من از روز شنبه وارد مرحله جدیدی از زندگیت می شی . نمی دونم این مرحله برای کدوممون سخت تره . بیشتر تو دلتنگ آغوش من می شی یا من دل تنگ در آغوش کشیدن تو . با تموم وجود از خدای مهربونم می خوام اذیت نشی . اما بدون مامانی واقعا چند ساعت ندیدن تو برام سخته ...زندگی با تو چقدر قشنگه خوبه من ....از روز شنبه امیر علی از 7 صبح با امیدجون میره خونه مادر بزرگش و من ساعت 1 می رم دنبالش . در حالیکه به قول خواهرجون هنوز از گرفتن شیشه امتناع می کنه .

پسرک من می تونه چند دقیقه بدون کمک بشینه . دائم در حال حرف زدنه و بیشتر از همه عاشق دد گفتنه . من قربون اون حالت لب هات موقع گفتن ددددد 

می تونه برای چند ثانیه وزنش رو پاهاش تحمل کنه . انشالله از فردا هم براش سوپ رو شروع می کنم .

خدای مهربونم به جز دست های سراسر رحمت تو هیچ دستگیری نیست . خدای مهربون تو از من بر کودکم مهربان تر و بخشنده تری . کمک کن در نبود من اذیت نشه .  خدایا همه رو به خودت می سپارم .

یاداشتی چهارشنبه 25 بهمن1391به وقت 17:17 توسط غزل بانو| |

سلام دوستجونی ها

اینجا تهران ...ساعت 10 صبح


من هم اکنون از میدان جنگ به صورت زنده و مستقیم در خدمت شما هستم


از ساعت 8 تا حالا من ماموریت نگهداری از دوقلوهای افسانه ای رو بر عهده دارم


تا این ساعت دوبار محیا شیر خورده و یکبار امیر علی

پس امیر علی یک هیچ عقبه

هر دو در حال کش و قوس بدنشون هستن            یا خدا       امیرعلی بیدار شد

فعلا که کاری با من نداره و داره با خودش بازی می کنه

منم قبل از اینکه بر اثر شیردهی بیش از حد مجاز از هوش برم می رم صبحانه بخورم


صدای انفجار مهیب از هر دوجبهه به گوش می رسه....

بین خودمون باشه من احمق دیشب فلافل خوردم ....

این انفجارها سقف رو پایین نره خوبه!


آخ آخ چشمم خارید دوتا مژه ام کنده شد پس احتمال شیمیایی بودن این بمب ها هست


در حال حاضر تمام راههای اتباطی با دنیای بیرون مسدود شده و خونه در تاریکی وهم آوری فرو رفته ...


(از ترس بیدار نشدن نی نی ها چراغ ها خاموشه و پرده ها کشیده و گوشی های تلفن در حالت سایلنت قرار داره )


صدای جیغ و بازی های امیر علی عاقبت محیا رو هم بیدار کرد


صدای بسته شدن در خونه خانم همسایه حاکی از اینه که باید از کمک های انسانه دوستانه ایشون که روش حساب باز کرده بودیم قطع امید کنیم . مثل اینکه موضع بی طرفی رو اتخاذ کرده!


به جنگ تن به تن رسیدیم

تلاشم برای شیردهی هم زمان به این دو تا گل ناکام می مونه ...من موندم واقعا چه کنم

هووووووووووووورررررررررررررررا خواهرجون رسید. 

......................................................................................................................................

بامشورت اقای دکتر براش غذای کمکی رو هم شروع کردم . نامرد از دست امید خیلی بهتر غذا می خوره . تا حالا چندین بار هم غلت زده .

چیزی به سر کار رفتنم نمونده شازده کوچولو تحت هیچ شرایطی شیشه نمی گیره نمی دونم چه کنم . برای تمرین چند باری گذاشتمش خونه خواهرم و مادرشوهر گرامی که به نبودم عادت کنه اما متاسفانه از دست هیچ کدوم شیشه نگرفته ....مرحله خیلی سختیه . ...خداجون کمکم کن این مرحله رو هم پشت سر بذاریم . 

مهندس کوچولوی من:

cuy27rx6tvldw6dvkdb.jpg

qshz9bz7gwvp4fj9ris.jpg

دوباره خاله جون افتاد به جون موهای من ! بابا یه مدل دیگه پیدا کن واسه خودت

lv973vs8bb3yo7u2pmv9.jpg

عروسک کوچولوی محجبه به نام محیا:

3o8t1i8i64h6q14i2ad.jpg

امیر علی بازیگوش:

pkg21fzcuj6eakg581vh.jpg



یاداشتی چهارشنبه 4 بهمن1391به وقت 10:42 توسط غزل بانو| |

Design By : Night Melody