top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight سرایش غزل امید


























سرایش غزل امید

پنجم آذر 1389 روز آغاز فصل تازه زندگی من! و 27 مرداد 91 روز تکامل من درنقش یک مادر .

سلام عزیزان دل  

از خودم و امیدجون بگن که درگیر بدو بدوهای زندگی هستیم ....زندگی بدو ما بدو ....برای دوست های خیلی قدیمی که از نامزدی با من هستن بگم امیدجون بازهم دانشگاه سمنان ارشد قبول شده ....دوباره برو بیاها شروع شده ...باز استرس جاده ...استرس درس و امتحان ....جای شکرش باقیه که حداقل اینبار استرس عروسی گرفتن نداریم ...   

آذر ماه دوست داشتنی من هم رو به اتمامه ... 

5 آذر که یه جشن سه نفره گرفتیم برای سالگرد ازدواج ...

12 آذرهم تولدم بود که امیدجان سورپرایزم کردن با دعوت کل خاندادن و تولد یهویی ...گرچه بو یرده بودم اما نذاشتم متوجه بشه تا توی ذوقش نخوره ....

اخبار شازده کوچولو :

     روز یک شنبه که برای تحویل گرفتن پسرک از مهد رفتم دوتا دونه سرخ توی ابروهاش دیدم به حمیده جون (مربیش) گفتم اینها چیه ؟ گفت شاید نیش پشه باشه . اما وقتی رفتیم خونه تن خوشگلش رو نگاه کردم دیدم چندتا دونه هم اونجا هست . بعد از ظهر رفتیم پیش دکترش ، منکه هنوز استرس بیمارستان پارسال توی تنم هست یه آش نذر کردم که چیز خاصی نباشه . آقای دکترم با اولین معاینه گفتن آبله مرغونه ....  

به سبک قدیمی ها مبارکت باشه مادر ....خدا کنه اذیت نشی ....  

آخرین شاهکار شازده کوچولو هم اینکه : دیشب کاملا غیر منتظره دنبال من افتاده بودن و می گفتن ن خواهر می خوام ....یا جده سادات ...خدا یا به خیر بگذرون

شیطنت غزلکی :  

بعد از مدت ها  یه شیطنتی از خودم در وکنم که خدایی نکرده نبودنم رو به پای سر به راه شدنم نذارید :  

سرکار خانم جاری جدیده رو یادتونه ؟ یادتونه دو قلو زایید ؟ اسم دخترهاش نگین و نگاره  

از اونجایی که احتمالا ارادت خاص ما دوتا جاری رو هم به هم یادتونه  بگم من گذری یه شعری از تی وی شنیدم با این مضمون : تو نگار منی تو نگین دلم ....با خودم گفتم چه باحال اینو در وصف بچه های جاری خوندن ...تا اینکه خدا رحمت کنه مرتضی پاشایی رو ...من چندتا آهنگش رو خیلی دوست داشتم اما نمی دونستم خواننده اش کی هست ، بعد از فوتش که آهنگ هاش رو شنیدم فهمیدم ...از جمله این آهنگ ( نگرانی منی که نگیره دلم ) خیلی سوتیه اگه بگم این همون آهنگی بود که من قبلا شنیده بودم و می گفتم (تو نگار منی تو نگین دلم ) ...دقتم تو حلقم ....بچه دار شدنه دیگه وقت آهنگ گوش دادن نداری ....عمرا اگه بذارم به پای بالا رفتن سن ... 

خدایا شکر شکر شکر

یاداشتی سه شنبه 25 آذر1393به وقت 11:43 توسط غزل بانو| |

سلام عزیزان دل  

از خودم و امیدجون بگن که درگیر بدو بدوهای زندگی هستیم ....زندگی بدو ما بدو ....برای دوست های خیلی قدیمی که از نامزدی با من هستن بگم امیدجون بازهم دانشگاه سمنان ارشد قبول شده ....دوباره برو بیاها شروع شده ...باز استرس جاده ...استرس درس و امتحان ....جای شکرش باقیه که حداقل اینبار استرس عروسی گرفتن نداریم ...   

آذر ماه دوست داشتنی من هم رو به اتمامه ... 

5 آذر که یه جشن سه نفره گرفتیم برای سالگرد ازدواج ...

12 آذرهم تولدم بود که امیدجان سورپرایزم کردن با دعوت کل خاندادن و تولد یهویی ...گرچه بو یرده بودم اما نذاشتم متوجه بشه تا توی ذوقش نخوره ....

اخبار شازده کوچولو :

     روز یک شنبه که برای تحویل گرفتن پسرک از مهد رفتم دوتا دونه سرخ توی ابروهاش دیدم به حمیده جون (مربیش) گفتم اینها چیه ؟ گفت شاید نیش پشه باشه . اما وقتی رفتیم خونه تن خوشگلش رو نگاه کردم دیدم چندتا دونه هم اونجا هست . بعد از ظهر رفتیم پیش دکترش ، منکه هنوز استرس بیمارستان پارسال توی تنم هست یه آش نذر کردم که چیز خاصی نباشه . آقای دکترم با اولین معاینه گفتن آبله مرغونه ....  

به سبک قدیمی ها مبارکت باشه مادر ....خدا کنه اذیت نشی ....  

آخرین شاهکار شازده کوچولو هم اینکه : دیشب کاملا غیر منتظره دنبال من افتاده بودن و می گفتن ن خواهر می خوام ....یا جده سادات ...خدا یا به خیر بگذرون

شیطنت غزلکی :  

بعد از مدت ها  یه شیطنتی از خودم در وکنم که خدایی نکرده نبودنم رو به پای سر به راه شدنم نذارید :  

سرکار خانم جاری جدیده رو یادتونه ؟ یادتونه دو قلو زایید ؟ اسم دخترهاش نگین و نگاره  

از اونجایی که احتمالا ارادت خاص ما دوتا جاری رو هم به هم یادتونه  بگم من گذری یه شعری از تی وی شنیدم با این مضمون : تو نگار منی تو نگین دلم ....با خودم گفتم چه باحال اینو در وصف بچه های جاری خوندن ...تا اینکه خدا رحمت کنه مرتضی پاشایی رو ...من چندتا آهنگش رو خیلی دوست داشتم اما نمی دونستم خواننده اش کی هست ، بعد از فوتش که آهنگ هاش رو شنیدم فهمیدم ...از جمله این آهنگ ( نگرانی منی که نگیره دلم ) خیلی سوتیه اگه بگم این همون آهنگی بود که من قبلا شنیده بودم و می گفتم (تو نگار منی تو نگین دلم ) ...دقتم تو حلقم ....بچه دار شدنه دیگه وقت آهنگ گوش دادن نداری ....عمرا اگه بذارم به پای بالا رفتن سن ... 

خدایا شکر شکر شکر

یاداشتی سه شنبه 25 آذر1393به وقت 11:43 توسط غزل بانو| |

امروز که حس نوشتن دارم پس بهتره بنویسم

این مطلب رو از دفتر خاطراتش کپی می کنم

عزیز دلم کاش می دونستی این مطلب رو با چه بغضی می نویسم . کاش برات قابل درک باشه چقدر ابرام سخته . می دونم یه مرحله از بزرگ شدن شماست اما چه کنم با این همه عذاب وجدان .

شاید چون این مهد رفتن بی هنگام داره به هر دوی تحمیل میشه .....به لطف ....بماند .....

در هر حال شما بید از سه سالگی مهد می رفتی تا وارد اجتماع بشی تا آموزش ببینی . تا از بچه های زمان خودت عقب نمونی . تا ان همه هوش سرشارت هدر نره اما نمی دونم چرا نمی تونم با خودم و دلم کنار بیام .

امیر علی عزیز دل مادر ...

نمی دونم بعدها حس شما در مورد مهد رفتن چه خواهد بود . فقط عزیزم بدون این یکی از سخت ترین تصمیم ها یکی از سخت ترین مراحل ، یکی از سخت ترین دو راهی ها ی زندگی من بود .

نفسم من مجبورم بیام سر کار ...به جبر زندگی ست که شما رو مهد می ذارم نه به خواست خودم . که خواست من بودن تمام وقت با شماست ....

اما دلم می خواهد پسرکم همه چیز داشته باشد ، بهترین ها را بپوشد ، کامل ترین توانائی ها را داشته باشد ، برای همین باید شانه به شانه بابا امید تلاش کنم تا برای پسرم بهترین ها رو بسازم .

و اینجا شروع تردیدهاست ....حضور من کنار شما مهم تره یا ....

من قول می دم تمام تلاشم رو بکنم که در ساعت های بودنم نبودن هایم را جبران کنم .

عزیزم مثل همیشه قطعا با سازگاریت و حسن خلقت همراهیم خواهی کرد .   

اینگونه بود که پسرک از 17/8 /93 مهد کودکی شد .

خدایا شکر ...شکر که به من اجازه دادی تا مادری کنم برای پسرکم ...شکر که به من اجازه دادی کار کنم و تلاش کنم برای زندگیم ....شکر که به من تن سالم دادی تا تلاش کنم ...شکر که همسری دادی تا پا به پای او تآینده پسرکم را به بهترین شکل بسازم .....شکر که خانواده ای دادی که حداقل شیرخوارگی پسرم در آغوش خانواده باشد .

یاداشتی دوشنبه 17 آذر1393به وقت 13:52 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها 

البته اگه هنوز دوستجونی مونده باشه که به امید دیدن مطلب جدید این صفحه رو باز کنه ... 

راستش یکی از دلایلی که این چند وقت حسی برای نوشتن نداشتم  کامنتی از یک آدم بیمار بود ...کسی که از زندگیش خسته بود و نداشته هاش رو از من طلبکار بود ...کسی که می اومد و نفرین می کرد ...گرچه هر نفرینی گیرا نیست اما گفتم شاید حرف زدن خوشبختی ها باعث میشه کسی بیشتر به بدبختی هاش فکر کنه ...این شد که بازم یه سر رسید شد یار قال غزلک و خاطره هام توی دفتر ثبت شد .  

نمی دونم امروز چی شد که دلم خواست باز اینجا بنویسم .... 

الهی به امید تو

یاداشتی دوشنبه 17 آذر1393به وقت 9:11 توسط غزل بانو| |

دلم تنگ است .... دلم تنگ است براي نوشتن هاي لحظه به لحظه براي گزارش عملکردهاي روزانه براي روزهاي خوش نامزدي براي دغدغه هاي خريد جهيزيه و چيدن خانه عشق و جشن مراسم ازدوج .... براي روهاي شاد آغاز زندگي مشترک براي خبر بارداري و خاطره زايمان براي ثبت قدم به قدم رشد پسرک براي تک تک جمله هايي که اين وبلاگ را تا به اينجا رساند براي شيطنت هاي غزلکي و اخبار شازده کوچولو .... من هنوزم مالامال از عشقم به اميدجون لبريز از مهرم به کودکم .... چرا کم کار شده ام ؟؟؟؟ چرا نمي نويسم تمام اين خوشبختي ها را ... خدايا شکر اما هنوز و تا هميشه ورد زبانم هست ....
یاداشتی شنبه 26 مهر1393به وقت 13:43 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها خودم (چقدر دلم برای این جمله تنگ شده بود) باورم نمیشه ...من غزلک چطور این همه مدت ننوشتم؟ منی که با ذوق و شوق تعریف کردن برای شما ها شبم رو صبح می کردم ! زندگی همون طور روی دور تند خودش جریان دره ... پسرک داره بدو بدو بزرگ میشه .... به قولی قبلا ها سال ها واقعا یک سال طول می کشید شایدم دوسال اما الان سال فوق فوقش خیلی طول بکشه دو ماه بلکه هم کمتر الان 6 ماه از آخرین مطلب من می گذره .... زندگی در جریانه امیدجون هنوز امید جونه و امیر علی همون عشق وصف نشدنی ...و من گاهی غرلک مامان و بابا هستم و گاهی غزل بانوی امید جون و گاهی مامان دزل امیر علی .... ما هم داریم پا به پای زندگی می دویم تا جا نمونیم از این هم عجله که معلوم نیست کجا قراره برسیم . باز هم تغییر رویه دادم و خاطرات پسر ک رو براش توی دفتر خاطراتش مکتوب می کنم .... کاش همت یاری کنه و باز بتونم بیام اینجا و همون غزلک چند سال پیش بشم . هرچیزی تغییر کنه به یاد داشتن این همه لطف و مهربونی خداجون توی من عوض نمیشه ...خدائی که اون بالاست و شنوا و دانا و بینا و قادر و رئوف و رحیم و عزیز و ...... خدایا دوستت دارم خودت رو از من نگیر ....خدا یا خودم و همه عزیزانم رو به خودت می سپارم ...
یاداشتی یکشنبه 9 شهریور1393به وقت 12:35 توسط غزل بانو| |

گلک پسر مامان سال نو مبارک ...

روزهاي  پاياني سال گذشته پر از رفت و آمد و بدو بدو بود . مثل همه اسفند هاي ديگه و مثل همه مردم . چند باري همراه بابا اميد و خاله جون راهي بازار بزرگ شديک که با ارزش پوزش شما رو نبرديم . آخه هم خسته مي شدي هم حوصله بالا و پايين رفتن هاي ما رو نداشتي .

امسال خونه تکونيم خيلي سخت نبود چون تازه مرداد ماه به اين خونه نقل مکان کرديم و تقريبا همه جا تميز بود . البته ما همه جا رو تميز کرديم به غير از چندجا از گوشه کنار ها که باباجون به خيال خودش ما رو پيچوند و ما هم به روي خودمون نياورديم .

خونه تکوني با آتش سوزوندهاي شما همراه بود و  گاهي دست توي آ بهاي کثيف مي زدي ! گاهي پا در هوا مي شدي و روي سراميک ها ليز مي خوردي ! گاها هم جاهاي تميز شده رو با کشيدن دستمال کثيف مي کردي!

مامان بزرگ پيشنهاد مي داد شما رو اونجا بذاريم تا به کارهامون برسيم اما ما دلمون نمي اومد. همينجوري هم کلي کم مي بينيمت چه برسه به ايکه همين زمان محدود رو هم از دست بديم . الان گريه ام مي گيره ...

شب چهارشنبه سوري ه راهي خونه مامان بزرگ شديم که واقع در وسط ميدان جنگه ! دقيقا خط مقدم و بلکه هم 50 متر جلوتر! اونجا اولش از صداي انفجار ميترسيدي براي همين از اتاق بيرون  نمي آوردميدت اما قسمت فشفشه بازي رو دوست داشتي و کلي ذوق کردي .

از قبل برنامه ريخته بوديم که از قبل از سال تحويل بريم اراک و با همه خاله جوني ها اونجا جمع بشيم اما ديديم دل مامان بزرگ توي تهران ميگيره براي همين به پيشنهاد باباجوني رفتيم که سال تحويل پيششون باشيم ! بماند که سالمان در خيابان تحويل شد .

آخه به يمن حضور پر برکت شما  باباجوني اين روزهاي آخر سال مديرفني دفترشون شد و کارش و بار مسئوليت و فکريش خيلي زياد شد . براي همين حتي يه شب تا ساعت 2 سرکار بود و با خودش کلي خستگي آورده بود براي همين دم سال تحويل گرفت خوابيد و بعد بيار شد غر زد که چرا زودتر بيدارش نکردم تا حاضر بشيم و بريم خونه مامان بزرگ . اين دير حاضر شدن نتيجه اي جز تحويل سال در خيابون نبود .

روز اول عيد هم عازم اراک شديم و بابابزرگ مامان رو هم با خودمون برديم . براي اولين بار در طول سفر شما روي صندلي خودت عقب ماشين نشستي .

اراک هم دائم دوست داشتي توي حياط باشي و بازي کني و اونجا شب هاي سردي داشت . براي همين دردسري داشتيم ب شما . کلي با دختر خاله ها و پسر خاله ها بازي کردي . بيشتر از همه از بازي با ياسمين لذت مي بري و هي داد مي زني : سمين سمين بيا ...بين خودمون باشه با ريحانه ميانه خوبي نداري و و حتي وقتي صداش رو مي شنوي از پشت تلفن بهش مي گي : دت يعني بد!

توي خونه اراکمون موش اومده براي همين شب ها اصلا  خواب خوبي نداشتيم و يه ب پناهنده شديم به اتاق هاي بابايي اينها . فرداش هم که برگشتيم تهران . کلي هم دلمون گرفته بود آخه وقتي ما بر مي گشتيم خاله زاغي و محيا تازه رسيدن ...بازهم داستان مادر بزرگ محيا و قصه تکراري ...

تهران که اومديم خاله بازي ها عيد و عيد ديدني ها برپا بود . شما هم از اراک با خودت يه سرماخوردگي سوغات آوردي که مجبور شدي بازم آنتي بيوتيک بخوري . مامان جوني بيماري شما براي من سخت ترين لحظه هاي دنياست . خصوصا مواقعي که در برابر دارو مقاومت مي کني . با بابايي مجبور ميشيم دست و پات  رو بگيريم و به زور بهت دارو بديم . هم من و هم بابايي يه همچين لحظه هايي بغضمون مي گيره از مظلوميت شما اما خب سلامتيت برامون از همه چيز دنيا مهم تره .

اينجوري بود که 17 روز باهم بودنمون مثل برق و باد گذشت و بازهم رسيديم به روزمرگي و روزهاي بدو بدو .

خداجون به خاطر همه لحظه هاي باهم بودنمون شکر

 

یاداشتی شنبه 30 فروردین1393به وقت 11:50 توسط غزل بانو| |

سلام بر اندک ياران دوست داشتني من

احتمالا از اين به بعد سبک اين وبلاگ عوض ميشه و دل نوشته هاي من ميشه براي پسرکم ....اين وبلاگ ديگه فقط يه مخاطب خاص داره اونهم پسرکي است که شايد روزي بخواهد بداند گذشته ها چگونه گذشته شدند .

اين پست فقط مخصوص شماست عسلک من که اين روزها 18 ماهگي را پشت سر مي گذاري ...شما که امروز صبح با  لمس درد واکسن 18 ماهگي وارد مرحله تازه زندگي  شدي

گلک مامان روز به روز داري به دنياي آدم بزرگها نزديک تر ميشي و درک بهتري از محيط اطراف پيدا مي کني . با تمام تلاشت سعي مي کني کلمات ما رو تکرار کني و راهي براي ارتباط هاي تازه تر پيدا کني .

تموشد"تموم شد" ....خرا شد"خراب شد"... نيس"نيست".... ابوس"اتوبوس".... ماشي"ماشين"...سمي"ياسمين"... ريا"ريحانه"...... ممت"محمد".... باب اسي"بابا اسفنجي"... ويه عالمه کلمه هاي ديگه  ...

اين شعر رو قشنگ و با آهگ مي خوني" تاب تاب  عباسي ...خدا  ننداسي"

گلکم ياد گرفته اي که سرت را جلو بياوري و به تاکسي ها بگوئي"يادگار" اين تقليديست ز کار هر روز من  موقع رفتن به خونمون

تا 6 مي شماري و عاشق  انداختن تاس هستي ...تاس مي ريزي و شش مي آوري و بلند بلند ذوق مي کني

عاشق قايم موشک بازي هستي  و تا وقت خوا ب مي شود فورا خودت رو زير پتو قايم مي کني . نمي دونم آيا تو هم صداي قلب تپنده مهربان کوچولو رو زير پتوي خاله فاطمه شنيدي که بيشتر از همه علاقه داري اونجا قايم بشي؟

براي رسيدن به وسايلي که بالا قرار دارن سعي مي کني از شلوارت بگيري و خودت رو بالا بکشی

 

وسط نوشتن اين پست بودم که باز هم خبر تازه اي از بي وفائي ها شنيدم تمام حسم پريد...پسرکم  دنيا خيلي بي وفاست ...از آدمها فقط به اندازه يک آدم توقع داشته باش...آدم خاکي که ساکن زمين شده و رنگ و لعاب زميني گرفته ...پسرکم ...پسرکم ارزش مال دنيا خيلي کمتر از حرمت ها ست ....حرمت خواهر و برادري...حرمت نسبت فاميلي...اي کاش داستان رفتن مامان خديجه به اينجا ها نمي رسيد ...اي کاش آدم ها يک رو داشتن ...فقط همون روئي که در برابرت دارند نه پشت سرت ....

خدايا تنها چيزي که آرامم مي کند همين است که تو در جاي حق نشسته اي....


ادامه مطلب
یاداشتی سه شنبه 6 اسفند1392به وقت 13:18 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جوني ها

مادر...مادر مادر....مادر بزرگ ...بزرگ خونه ......مادر بزرگ مهربون ...مامان خديجه ي عزيز مهمون فرشته هاي آسموني شد...رفت تا با الهام و خاله جوني دور هم جمع بشن و شونه سبک کنن از سختي هاي  اين دنياي  زشت ...دنياي که تعلل نداره براي نشون دادن پليدي هاش ...دنيا که عجله داره براي غرق کردن آدم هاي خودش ...دنيايي که  جاگزين آدم ها رو زود معلوم مي کنه  ...حالا يا با انسان يا با مال دنيا ...مادر بزرگ مهربون رفت و خيلي زود همه يادشون رفت انگار ...همه توي دنيا غرق شدن و چهره اي تازه از خودشون نشون دادن  ...يکي زودي افتاد دنبال عروسي گرفتن براي دخترش حتي قبل از چهلم ...يکي افتاد دنبال جمع کردن ارث و ميراث و بزرگتري کردن براي پدر و خواهر بزرگتر ...چه دردناک بود وقتي مداح سر مزار مي گفت سر روي شونه خواهر بذاريد و ياد مادر کنيد ...چقدر نبود خاله جوني محسوس بود ...امان از اين روزگار ....اي امان ....

دلم به وسعت همه بدي هاي اين دنيا گرفته و سخت دلتنگم .....شونه هاي من تاب تحمل اين همه سختي رو پشت هم نداره ....ديدن بي حرمتي ها ....اتفاقات شب هفتم مادر بزرگ ...من هنوز خستگي مريضي امير علي به تنم بود که بر بالين مادر بزرگ حاضر شدم ...من هنوز غم فوت مادر بزرگ بر دلم بود که شگفت زده رفتارها و چهره هاي تازه شدم ....من هنوز غم دل سبک نکردم که کارت عروسي به دستم دادند و گفتند بايد بيائي !

چه گويم که نا گفتنم بهتر ست . بعضي حرف ها بهتره گفته نشه ، بهتر بعضي رازها سر به مهر بمونه و هيچ جا ثبت نشه ..

..........................................................عجب صبري خدا دارد .............................................................

یاداشتی چهارشنبه 16 بهمن1392به وقت 9:44 توسط غزل بانو| |

سلام به همه دوست های با وفای من

شکر خدا روزهای سخت بيماری گذشت و اين روزها به جز استرسی که مهمون خونه دل من شده همه چيز آروومه

ماجرای بيماری پسرک از تهوع های شبانه يک شنبه شب شروع شد و اولين ويزيت فقط گمان به سرماخوردگی داد اما بی حالی شديد  روز بعدش باعث شد شبونه راهی بيماستان بشيم و دو روزی اونجا بستری باشيم ...دو روزی که خيلی بد و سخت گذشت ...بيماستانی پر از بچه های کوچک  و معصوم ....و به اصطلاح قطب تخصصی اطفال کشور ... وای خدای من ...از دست رفتن دوتا طفلک معصوم 5 و 6 ماهه  توی اون غروب نفرت انگيز ....خدايا برای هيچ پدر و مادری نيار اين روزها رو ....اونجا گفتن فقط يک ويروس مهمان نا خوانده بدن پسرک است و دو روز بعد مرخص شديم . وقتی از اونجا مرخص شديم سرخوشانه از عسلکم خواستم دفعه بعد برای زايمان همسرش راهی بيمارستن شويم در حاليکه دست تقدير  چيز ديگر برايمان رقم زده بود .

 اون روزها از شانس قشنگ من خورد به تغيير مدير و مجبور شدم چند ساعتی راهی اداره شوم برای تعيين تکليفم .

 گلکم اما همانطور بی حال بود و شب  فقط با ديدن پسر خاله محبوبش  چند دقيقه ای لبخند بر لب داشت .... صبح روز 5 شنبه باز همان بی حالی و  باز راهی بيمارستان ديگر شدن  و باز دستور بستری ....اين دکتر جديد مشکوک به مننژيت بود اما در نهايت بعد از خون شدن جگر ما و آزمايش های سخت تشخيصش عفونت ويروسی ريه بود ...دلم می خواهد فراموش کنم  ضجه های نفسم را موقع رگ گرفتن  ...دلم می  خواهد فراموش کنم گريه و اشک هايم را پشت پنجره بيمارستان  دلم می خواهد فراموش کنم تهوع های پسرک را موقع استفاده از دستگاه بخور ....دلم می خواهد از ذهنم پاک کنم آن دوشنبه سخت را که غروبش  اول با هزار مکافات کمی از مايع زهر ماری  به عسلک خورانديم تا عکس رنگی معده بگيرند . بعد داروی خواب آور  برای اسکن مغز و در نهايت شبمون ختم به گرفتن نمونه مايع نخاعی شد  ....وای عزيز مامان چقدر شرمنده ام که به خاطر عدم کفايت من اينقدر اذيت شدی ....از دست خودم  دلگيرم مامانی ...منو به خاطر همه اين روزهای سخت ببخش...نمی نويسم و رد ميشم از شرح کل اون همه سختی که خانواده کوچولوی ما رو   درگير خودش کرده بود من و تو اسير در بند بيمارستان و بابا اميد خسته و غمگين پشت در بيمارستان ...خدا رو شکر که به خير گذشت ...خدا رو شکر که گذشتن اون روزها ....عاجزانه از خدا ميخوام يه همچين روزهای نه برای من ، نه برای تو و نه برای هیچ مادر و فرزندی تکرار نشود هيچ جای دنيا...

روزهای اول بعد از ترخيص رو خونه مادرجون بوديم و بعد هم مامان بزرگ يک هفته ای خونه ما موند تا نفس مامان توی این هوای آلوده تهران از خونه بيرون نياد و به قول خواهرجون جاری استراحت مطلق بود نفسی .

نتيجه جا به جائی مدير هم شد برگشتم به اداره قديم ، همون ساختمان پنجره قطاری آکواريومی که پر است از دوست های مهربون و دوست داشتنی علی الخصوص دوست جون عزيز و خواهرجون عزيزترش. که اين هم خودش صد شکر همراه داره .

بعد از اون روزهای سخت شازده کوچولو خيلی وابسته به من شده  و البته یه نموره هم لوس ...اصلا دلم طاقت کوچکترين گريه اش را ندارد .

لباس فرم بيمارستان صورتی رنگ بود و رنگش به صورت پسرک می نشست . موهايش هم بلند بود برای همين هر کسی می رسيد می گفت اسم دخترشما چيه ؟ فلذا در اقدامی انتحاری پس از ترخيص موهای آقا کوچولو کوتاه شد تا دچار ترديد هويتی نشه يه وقت .

طوطی کوچولوی من هر کلمه رو بعد از شنيدن يکبار تکرار می کنه و شاهکار کلمات قصار اين روزهاش انسولينه !  وقتی مادر بزرگش تزريق انسولين می کند . "باب اسی...باب اسفنجی" عباسی...تاب بازی " ابر....نماز و الله اکبر" مامايی...مامان"بابايی...بابا"عموئيد....عمو وحيد"مامابز...مامان بزرگ " ادی..علی"سدر...سحر"ممد..محمد"آمی...اميد"مز...موز"سيبه .....سيب"سوبه....سوپ" شيبه....شير"

خدایا خودت مراقب همه فرشته کوچولوهايی که به رسم امانت دست ما سپردی باش. خدايا همه فراموش کاری های ما رو ببخش و بگذر از همه بدی های ما ...خدايا کمکمون کن خوب باشيم و خوب بمونيم . خدايا هزاران هزار مرتبه شکرت شکر شکر .

یاداشتی یکشنبه 13 بهمن1392به وقت 9:53 توسط غزل بانو| |

Design By : Night Melody