X
تبلیغات
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight سرایش غزل امید


























سرایش غزل امید

پنجم آذر 1389 روز آغاز فصل تازه زندگی من! و 27 مرداد 91 روز تکامل من درنقش یک مادر .

گلک پسر مامان سال نو مبارک ...

روزهاي  پاياني سال گذشته پر از رفت و آمد و بدو بدو بود . مثل همه اسفند هاي ديگه و مثل همه مردم . چند باري همراه بابا اميد و خاله جون راهي بازار بزرگ شديک که با ارزش پوزش شما رو نبرديم . آخه هم خسته مي شدي هم حوصله بالا و پايين رفتن هاي ما رو نداشتي .

امسال خونه تکونيم خيلي سخت نبود چون تازه مرداد ماه به اين خونه نقل مکان کرديم و تقريبا همه جا تميز بود . البته ما همه جا رو تميز کرديم به غير از چندجا از گوشه کنار ها که باباجون به خيال خودش ما رو پيچوند و ما هم به روي خودمون نياورديم .

خونه تکوني با آتش سوزوندهاي شما همراه بود و  گاهي دست توي آ بهاي کثيف مي زدي ! گاهي پا در هوا مي شدي و روي سراميک ها ليز مي خوردي ! گاها هم جاهاي تميز شده رو با کشيدن دستمال کثيف مي کردي!

مامان بزرگ پيشنهاد مي داد شما رو اونجا بذاريم تا به کارهامون برسيم اما ما دلمون نمي اومد. همينجوري هم کلي کم مي بينيمت چه برسه به ايکه همين زمان محدود رو هم از دست بديم . الان گريه ام مي گيره ...

شب چهارشنبه سوري ه راهي خونه مامان بزرگ شديم که واقع در وسط ميدان جنگه ! دقيقا خط مقدم و بلکه هم 50 متر جلوتر! اونجا اولش از صداي انفجار ميترسيدي براي همين از اتاق بيرون  نمي آوردميدت اما قسمت فشفشه بازي رو دوست داشتي و کلي ذوق کردي .

از قبل برنامه ريخته بوديم که از قبل از سال تحويل بريم اراک و با همه خاله جوني ها اونجا جمع بشيم اما ديديم دل مامان بزرگ توي تهران ميگيره براي همين به پيشنهاد باباجوني رفتيم که سال تحويل پيششون باشيم ! بماند که سالمان در خيابان تحويل شد .

آخه به يمن حضور پر برکت شما  باباجوني اين روزهاي آخر سال مديرفني دفترشون شد و کارش و بار مسئوليت و فکريش خيلي زياد شد . براي همين حتي يه شب تا ساعت 2 سرکار بود و با خودش کلي خستگي آورده بود براي همين دم سال تحويل گرفت خوابيد و بعد بيار شد غر زد که چرا زودتر بيدارش نکردم تا حاضر بشيم و بريم خونه مامان بزرگ . اين دير حاضر شدن نتيجه اي جز تحويل سال در خيابون نبود .

روز اول عيد هم عازم اراک شديم و بابابزرگ مامان رو هم با خودمون برديم . براي اولين بار در طول سفر شما روي صندلي خودت عقب ماشين نشستي .

اراک هم دائم دوست داشتي توي حياط باشي و بازي کني و اونجا شب هاي سردي داشت . براي همين دردسري داشتيم ب شما . کلي با دختر خاله ها و پسر خاله ها بازي کردي . بيشتر از همه از بازي با ياسمين لذت مي بري و هي داد مي زني : سمين سمين بيا ...بين خودمون باشه با ريحانه ميانه خوبي نداري و و حتي وقتي صداش رو مي شنوي از پشت تلفن بهش مي گي : دت يعني بد!

توي خونه اراکمون موش اومده براي همين شب ها اصلا  خواب خوبي نداشتيم و يه ب پناهنده شديم به اتاق هاي بابايي اينها . فرداش هم که برگشتيم تهران . کلي هم دلمون گرفته بود آخه وقتي ما بر مي گشتيم خاله زاغي و محيا تازه رسيدن ...بازهم داستان مادر بزرگ محيا و قصه تکراري ...

تهران که اومديم خاله بازي ها عيد و عيد ديدني ها برپا بود . شما هم از اراک با خودت يه سرماخوردگي سوغات آوردي که مجبور شدي بازم آنتي بيوتيک بخوري . مامان جوني بيماري شما براي من سخت ترين لحظه هاي دنياست . خصوصا مواقعي که در برابر دارو مقاومت مي کني . با بابايي مجبور ميشيم دست و پات  رو بگيريم و به زور بهت دارو بديم . هم من و هم بابايي يه همچين لحظه هايي بغضمون مي گيره از مظلوميت شما اما خب سلامتيت برامون از همه چيز دنيا مهم تره .

اينجوري بود که 17 روز باهم بودنمون مثل برق و باد گذشت و بازهم رسيديم به روزمرگي و روزهاي بدو بدو .

خداجون به خاطر همه لحظه هاي باهم بودنمون شکر

 

یاداشتی شنبه 30 فروردین1393به وقت 11:50 توسط غزل بانو| |

سلام بر اندک ياران دوست داشتني من

احتمالا از اين به بعد سبک اين وبلاگ عوض ميشه و دل نوشته هاي من ميشه براي پسرکم ....اين وبلاگ ديگه فقط يه مخاطب خاص داره اونهم پسرکي است که شايد روزي بخواهد بداند گذشته ها چگونه گذشته شدند .

اين پست فقط مخصوص شماست عسلک من که اين روزها 18 ماهگي را پشت سر مي گذاري ...شما که امروز صبح با  لمس درد واکسن 18 ماهگي وارد مرحله تازه زندگي  شدي

گلک مامان روز به روز داري به دنياي آدم بزرگها نزديک تر ميشي و درک بهتري از محيط اطراف پيدا مي کني . با تمام تلاشت سعي مي کني کلمات ما رو تکرار کني و راهي براي ارتباط هاي تازه تر پيدا کني .

تموشد"تموم شد" ....خرا شد"خراب شد"... نيس"نيست".... ابوس"اتوبوس".... ماشي"ماشين"...سمي"ياسمين"... ريا"ريحانه"...... ممت"محمد".... باب اسي"بابا اسفنجي"... ويه عالمه کلمه هاي ديگه  ...

اين شعر رو قشنگ و با آهگ مي خوني" تاب تاب  عباسي ...خدا  ننداسي"

گلکم ياد گرفته اي که سرت را جلو بياوري و به تاکسي ها بگوئي"يادگار" اين تقليديست ز کار هر روز من  موقع رفتن به خونمون

تا 6 مي شماري و عاشق  انداختن تاس هستي ...تاس مي ريزي و شش مي آوري و بلند بلند ذوق مي کني

عاشق قايم موشک بازي هستي  و تا وقت خوا ب مي شود فورا خودت رو زير پتو قايم مي کني . نمي دونم آيا تو هم صداي قلب تپنده مهربان کوچولو رو زير پتوي خاله فاطمه شنيدي که بيشتر از همه علاقه داري اونجا قايم بشي؟

براي رسيدن به وسايلي که بالا قرار دارن سعي مي کني از شلوارت بگيري و خودت رو بالا بکشی

 

وسط نوشتن اين پست بودم که باز هم خبر تازه اي از بي وفائي ها شنيدم تمام حسم پريد...پسرکم  دنيا خيلي بي وفاست ...از آدمها فقط به اندازه يک آدم توقع داشته باش...آدم خاکي که ساکن زمين شده و رنگ و لعاب زميني گرفته ...پسرکم ...پسرکم ارزش مال دنيا خيلي کمتر از حرمت ها ست ....حرمت خواهر و برادري...حرمت نسبت فاميلي...اي کاش داستان رفتن مامان خديجه به اينجا ها نمي رسيد ...اي کاش آدم ها يک رو داشتن ...فقط همون روئي که در برابرت دارند نه پشت سرت ....

خدايا تنها چيزي که آرامم مي کند همين است که تو در جاي حق نشسته اي....


ادامه مطلب
یاداشتی سه شنبه 6 اسفند1392به وقت 13:18 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جوني ها

مادر...مادر مادر....مادر بزرگ ...بزرگ خونه ......مادر بزرگ مهربون ...مامان خديجه ي عزيز مهمون فرشته هاي آسموني شد...رفت تا با الهام و خاله جوني دور هم جمع بشن و شونه سبک کنن از سختي هاي  اين دنياي  زشت ...دنياي که تعلل نداره براي نشون دادن پليدي هاش ...دنيا که عجله داره براي غرق کردن آدم هاي خودش ...دنيايي که  جاگزين آدم ها رو زود معلوم مي کنه  ...حالا يا با انسان يا با مال دنيا ...مادر بزرگ مهربون رفت و خيلي زود همه يادشون رفت انگار ...همه توي دنيا غرق شدن و چهره اي تازه از خودشون نشون دادن  ...يکي زودي افتاد دنبال عروسي گرفتن براي دخترش حتي قبل از چهلم ...يکي افتاد دنبال جمع کردن ارث و ميراث و بزرگتري کردن براي پدر و خواهر بزرگتر ...چه دردناک بود وقتي مداح سر مزار مي گفت سر روي شونه خواهر بذاريد و ياد مادر کنيد ...چقدر نبود خاله جوني محسوس بود ...امان از اين روزگار ....اي امان ....

دلم به وسعت همه بدي هاي اين دنيا گرفته و سخت دلتنگم .....شونه هاي من تاب تحمل اين همه سختي رو پشت هم نداره ....ديدن بي حرمتي ها ....اتفاقات شب هفتم مادر بزرگ ...من هنوز خستگي مريضي امير علي به تنم بود که بر بالين مادر بزرگ حاضر شدم ...من هنوز غم فوت مادر بزرگ بر دلم بود که شگفت زده رفتارها و چهره هاي تازه شدم ....من هنوز غم دل سبک نکردم که کارت عروسي به دستم دادند و گفتند بايد بيائي !

چه گويم که نا گفتنم بهتر ست . بعضي حرف ها بهتره گفته نشه ، بهتر بعضي رازها سر به مهر بمونه و هيچ جا ثبت نشه ..

..........................................................عجب صبري خدا دارد .............................................................

یاداشتی چهارشنبه 16 بهمن1392به وقت 9:44 توسط غزل بانو| |

سلام به همه دوست های با وفای من

شکر خدا روزهای سخت بيماری گذشت و اين روزها به جز استرسی که مهمون خونه دل من شده همه چيز آروومه

ماجرای بيماری پسرک از تهوع های شبانه يک شنبه شب شروع شد و اولين ويزيت فقط گمان به سرماخوردگی داد اما بی حالی شديد  روز بعدش باعث شد شبونه راهی بيماستان بشيم و دو روزی اونجا بستری باشيم ...دو روزی که خيلی بد و سخت گذشت ...بيماستانی پر از بچه های کوچک  و معصوم ....و به اصطلاح قطب تخصصی اطفال کشور ... وای خدای من ...از دست رفتن دوتا طفلک معصوم 5 و 6 ماهه  توی اون غروب نفرت انگيز ....خدايا برای هيچ پدر و مادری نيار اين روزها رو ....اونجا گفتن فقط يک ويروس مهمان نا خوانده بدن پسرک است و دو روز بعد مرخص شديم . وقتی از اونجا مرخص شديم سرخوشانه از عسلکم خواستم دفعه بعد برای زايمان همسرش راهی بيمارستن شويم در حاليکه دست تقدير  چيز ديگر برايمان رقم زده بود .

 اون روزها از شانس قشنگ من خورد به تغيير مدير و مجبور شدم چند ساعتی راهی اداره شوم برای تعيين تکليفم .

 گلکم اما همانطور بی حال بود و شب  فقط با ديدن پسر خاله محبوبش  چند دقيقه ای لبخند بر لب داشت .... صبح روز 5 شنبه باز همان بی حالی و  باز راهی بيمارستان ديگر شدن  و باز دستور بستری ....اين دکتر جديد مشکوک به مننژيت بود اما در نهايت بعد از خون شدن جگر ما و آزمايش های سخت تشخيصش عفونت ويروسی ريه بود ...دلم می خواهد فراموش کنم  ضجه های نفسم را موقع رگ گرفتن  ...دلم می  خواهد فراموش کنم گريه و اشک هايم را پشت پنجره بيمارستان  دلم می خواهد فراموش کنم تهوع های پسرک را موقع استفاده از دستگاه بخور ....دلم می خواهد از ذهنم پاک کنم آن دوشنبه سخت را که غروبش  اول با هزار مکافات کمی از مايع زهر ماری  به عسلک خورانديم تا عکس رنگی معده بگيرند . بعد داروی خواب آور  برای اسکن مغز و در نهايت شبمون ختم به گرفتن نمونه مايع نخاعی شد  ....وای عزيز مامان چقدر شرمنده ام که به خاطر عدم کفايت من اينقدر اذيت شدی ....از دست خودم  دلگيرم مامانی ...منو به خاطر همه اين روزهای سخت ببخش...نمی نويسم و رد ميشم از شرح کل اون همه سختی که خانواده کوچولوی ما رو   درگير خودش کرده بود من و تو اسير در بند بيمارستان و بابا اميد خسته و غمگين پشت در بيمارستان ...خدا رو شکر که به خير گذشت ...خدا رو شکر که گذشتن اون روزها ....عاجزانه از خدا ميخوام يه همچين روزهای نه برای من ، نه برای تو و نه برای هیچ مادر و فرزندی تکرار نشود هيچ جای دنيا...

روزهای اول بعد از ترخيص رو خونه مادرجون بوديم و بعد هم مامان بزرگ يک هفته ای خونه ما موند تا نفس مامان توی این هوای آلوده تهران از خونه بيرون نياد و به قول خواهرجون جاری استراحت مطلق بود نفسی .

نتيجه جا به جائی مدير هم شد برگشتم به اداره قديم ، همون ساختمان پنجره قطاری آکواريومی که پر است از دوست های مهربون و دوست داشتنی علی الخصوص دوست جون عزيز و خواهرجون عزيزترش. که اين هم خودش صد شکر همراه داره .

بعد از اون روزهای سخت شازده کوچولو خيلی وابسته به من شده  و البته یه نموره هم لوس ...اصلا دلم طاقت کوچکترين گريه اش را ندارد .

لباس فرم بيمارستان صورتی رنگ بود و رنگش به صورت پسرک می نشست . موهايش هم بلند بود برای همين هر کسی می رسيد می گفت اسم دخترشما چيه ؟ فلذا در اقدامی انتحاری پس از ترخيص موهای آقا کوچولو کوتاه شد تا دچار ترديد هويتی نشه يه وقت .

طوطی کوچولوی من هر کلمه رو بعد از شنيدن يکبار تکرار می کنه و شاهکار کلمات قصار اين روزهاش انسولينه !  وقتی مادر بزرگش تزريق انسولين می کند . "باب اسی...باب اسفنجی" عباسی...تاب بازی " ابر....نماز و الله اکبر" مامايی...مامان"بابايی...بابا"عموئيد....عمو وحيد"مامابز...مامان بزرگ " ادی..علی"سدر...سحر"ممد..محمد"آمی...اميد"مز...موز"سيبه .....سيب"سوبه....سوپ" شيبه....شير"

خدایا خودت مراقب همه فرشته کوچولوهايی که به رسم امانت دست ما سپردی باش. خدايا همه فراموش کاری های ما رو ببخش و بگذر از همه بدی های ما ...خدايا کمکمون کن خوب باشيم و خوب بمونيم . خدايا هزاران هزار مرتبه شکرت شکر شکر .

یاداشتی یکشنبه 13 بهمن1392به وقت 9:53 توسط غزل بانو| |

سلام

از هر کسی که گذرش به اینجا می افته خواهش می کنم یه حمد شفا برای سلامتی پسر کوچولوم بخونه...

گلکم از هفته پیش اسیر دست دکترهاست و دربند بیمارستان ...تشخیص اولیه ویروس بود و الان عفونت ریه ....

ممنون میشم یه حمد شفا به نیت سلامتی نفسم بخونید

این روزها با سرفه های پسرک نفسم جایی آن ته های سینه گره می خورد و بالاتر نمی آید .

یارب سببی ساز...........................................................................

یاداشتی شنبه 28 دی1392به وقت 9:2 توسط غزل بانو| |

سلام

من اومدم خیلی خوش اومدم

ایشششش اینقدر بدم میاد از اینهائی که ماهی یه بار میان وبلاگ نویسی.ایشششش اصلا رشته حرف از دستشون در میره نمی دونن چی گفتن چی نگفتن چی دارن که بگن ایشششش

اول قرار بود شب یلدای امسال چون مصادف با اربعین بود مراسم خاصی نداشته باشه باشیم و شب جمعه ش خونه ففر جمع باشیم . اما خب نمیشه دیگه ! شب یلدا باید دور هم بود و قدر اون ثانیه بیشتر باهم بودن رو دونست . برای همین بازهم خونه باباجونی دور هم بودیم . البته بدون حضور امیدجون . آخه ایشون مشغول آماده کردن نذری فردا شبش که اربعین بود بودن . روزهای آخر ماه صفر هم مثل هر سال روزهای شلوغی رو داشتیم 28 صفر نذری شله زرد و شب شهادت امام رضا هیئت خواهرجون جاری اینها . شله زرد رو که خونه مادرشوهر گرامی پزیدیم  و این بار خدا رو شکر همه عروس ها دور هم جمع بودیم . درسته که در باطن از دیدن جاری جدیده چندان خرسند نمیشم . اما در ظاهر همه با هم خوب بودن  . البته من آدم دو روئی نیستم که در ظاهر قربون صدقه اش برم و وقتی رفت اه و پیف کنم . وقتی جلوی روم هم هست باهاش حرف مشترکی ندارم . شله زرد پختنمون مثل همیشه خیلی خوب بود مخصوصا مرحله اضافه کردن شکر . ما همیشه دوبرابر برنج شکر می ریزیم اما نمی دونم چه موجود خزنده کوچکی در درونمون هست که هی می چشیم و هی شکر اضافه می کنیم دقیقا به همان اندازه . هیئن هم که امسال خونه خودمون بود . من گرفتن مراسم مذهبی توی خونه رو خیلی دوست دارم یه جورایی حس می کنم خونه متبرک میشه . که خدا رو شکر اون هم امسال به خوبی برگزار شد .

اخبار شازده کوچولو:

چی  بگم و از کجاش بگم این همه شیرینی رو؟ پسر کوچولوئی که این روزها به اصرار خاله جونی هاش گذاشتیم تا کمی موهاش بلند بشه تا بعد از گرفتن چند تا عکس کوتاهشون کنیم . همین باعث شده شیطنت چهره ش بیشتر بشه . عسلک مامان پسر خوب و منظمیه  و از کثیفی بدش میاد . صبح های که خونه هستیم کمک مامانی رختخواب ها رو جمع می کنه . اگه روی زمین چیزی بریزه میره از زیر کابینت جارو رو درمیاره و زمین رو جارو میکنه . بعد هم دستمال میکشه . این روزها اینقدر قشنگ امیدجون رو "بابایی" صدا میکنه که هر بار صدا کردنش همراه با غش و ضعف یک مادر بی جنبه همراهه ! چی خب بچمه ! شازده کوچولوی من بیشتر کلمات رو تکرار می کنه و شاهکار این روزهاش کلمه"دروازه" هست ! گفته بودم بچه م فوتبال نگاه می کنه در حد تماشاچی های حرفه ای ! دیگه وقتی دعواش می کنیم متوجه میشه و طرف دیگه ای رو نگاه می کنه و منتظر لبخندی ز طرف ماست تا نفس راحتی بکشه . عاشق جوجو و پیشی و انواع موجودات زنده ست و صدای بع بعی و هاپو و خروس و جوجو و پیشی رو بلده .

خدای خوب و مهربون من این روزها نگران حال مادر بزرگ مهربون هستیم . زیر سایه پر خیر و برکت خودت  به همه مریض ها و مادر بزرگ مهربون ما هم جامه عافیت بپوشون

الهم عجل لولیک الفرج ...

یاداشتی شنبه 21 دی1392به وقت 9:21 توسط غزل بانو| |

سلام به دوست های خودم

من امروز اولین  روز از 30 سالگیم رو پشت سر می گذارم ...باورم نمیشه دهه 20 مثل برق و باد گذشت...چقدر بزرگ شدم توی این ده سال ...غزلک 20 ساله دختر بابا کجا و این غزل بانوی مادر کجا....خدایا شکرت که موندیم و این روزها رو هم دیدیم...بین خودمان باشد که اصلا باورم نمیشه 30 ساله شدم ...من هنوز 24 ساله هستم و 24 ساله خواهم ماند....

این روزها بالاخره بعد از 5/2 سال امام رضا ما رو طلبید و سه روزی مهمانش شدیم و حاج امیر علی هم بالاخره حاج مشتی امیرعلی شد . خواهرجون اینها نذر داشتن پدر شوهر گرامی و مادر شوهر گرامی رو بفرستن مشهد و از فرصت سفر ما استفاده کردن و اونها رو هم همسفر ما کردن . بنده های خدا همسفران خوبی هستن بی آزار . خدا رو شکر مشهد هم همه چیز خیلی خوب بود به جز سرمای یک روز بقیه وقت ها هوا کمی سرد بود فقط .

امیدجون از قبل گفته بود می خواهد ورودم به دنیای 30 سالگی را برایم به یاد ماندنی کند . اما من هم اعلام کرده بودم تولدی که خودم ازش خبر داشته باشم و همه کارهایش را خودم انجام دهم بهم مزه نمی دهد . لطفا مرا سورپریز کنید . امید خان جان هم فکر می کنن سورپریز یعنی تو یادت بره تولدته و بعد برات تولد بگیرن و سورپریز بشی !  من هم نتوانستم قانعشان کنم که می شود تولدت یادت باشد و سورپریز هم بشوی ! خلاصه گفتم حالا که مهمونی خونه خودمونه من دست به سیاه و سفید نمی زنم تو خودت با هماهنگی مامانجونی کارها رو انجام بده !! البته منم به جز سیاه  سفید به همه رنگ ها دست زدم ! مگه میشه خونه آدم مهمونی باشد و زن خونه  دست به سیاه سفید نزند ؟ خلاصه برای جمعه شب قرار شد تولد باشه و قرار شد همسر کوپول زحمت کباب رو بکشن که مثلا کار ما کمتر بشه بماند که آبکش کردن برنج و تمیز کردن خونه و درست کردن سالاد و شستن میوه و ...موند برای خودم . اما بازهم خدا رو صد هزار مرتبه شکر تولد خوبی شد . هم به خودم هم به میهمان هام بسی خوش گذشت . و البته بالاخره سورپریز هم شدم . برای کادو با امید جون رفته بودیم کیف و کفش خریده بودیم . اما این خرید کادو با حضور خودم به دل امیدجون نچسبیده بود و رفته بود یه ادکلن هم خودش خریده بود . بعد از باز کردن کادوها دیدم یه کادو اضافه اومده و فهمیدم برای امید جونه وکلی ذوق کردم .

شیطنت های غزلکی:

میشه تولد غزلک باشه و غزلک شیطونی نکنه؟ وقتی که ادکلنم رو کادو گرفتم دلم می خواست امیدجون رو کلی بغلش کنم اما خب جلوی شوهران خواهران گرامی زشت بود برای همین رو به آسمون گفتم کلاغه ر    و کلاغه رو تا مثلا امیدجون رو بغل کنم . بعد هم که داشتم کیک می بریدم مثل کسایی که برنده یه مسابقه شدن دست هام رو بالای سرم گره زدم و داد زدم با همه تلاشی که مامان و بابا برای نبودن من کردن اما من موفق شدم متولد بشم و هستم !!! خودتون چهره ها و چشم های بقیه رو تصور کنید . منم برم توی افق محو بشم .                                                                                                                     

اخبار شازده کوچولو :

بالاخره شازده کوچولو با کلی کاهش وزن این مریضی های لعنتی رو پشت سر گذاشت و کمی بهتره بچه م . و این روزها دائم در حال دلبریه و شیرین کاریه . شیرین کاری های که دلم می خواد لحظه به لحظه ش ثبت و ضبط بشه . من عاشق امید گفتنش هستم . امیدجون که بهش می گه امیر علی اون هم با صدای نازش می گه اومید .

بچه م با لهجه حرف میزنه  ته هر کلمه  یه "ه" میذاره و می گه : توپ : توپَیه ، فوتبال : فوباله ،

توی بازار رضا براش یه دونه از این اسباب بازی های عصا دار که می کشی زمین راه میره خریدیم . یه هلی کوپتره که وقتی با عصاش روی زمین راه می بریش بال هاش می چرخه و چراغ هاش روشن میشه . برای همین ما تمام بازار رضا رو در حالی طی کردیم که نگاهمون به کف زمین بود و پشت سرمون هم مردم جمع شده بودن ! چون هر طرفی هلی کوبتر می رفتی شازده کوچولو هم می رفت و ما هم دنبالش می رفتیم .

اسم دختر جاریم سحره
طبقه بالای خونه مادر شوهرم زندگی می کنن
مادر شوهرم هی میره توی پله ها داد میزنه سحر
امیر علی هم دائم توی خونه راه میره صداشو نازک میکنه داد میزنه " سدر "

بچه های همه مردم نمی ذارن شبکه کارتن عوض بشه پسمل ما شبکه ورزش رو عوض می کنیم جیغ میزنه!!!!چند بار با امید فوتبال نگاه کرده الان هر بازی توپ داری ببینه می گه: فوباله
بعد عقب عقب میاد روی پات میشینه هی دستش رو میزنه به سرش میگه وای وای بعد هم خود به خود گل میشه و بلند میشه خوشحالی بعد از گل در می کنه از خودش البته نه به سبک پرسپولیسی ها

خدا جونم شکر به خاطر اینکه اجازه لمس همه این لحظه های زیبا رو به من دادی . شکر به خاطر خودت به خاطر خانواده ام به خاطر امید جون به خاطر هدیه آسمانیت . خدایا شکرت

یاداشتی یکشنبه 17 آذر1392به وقت 9:28 توسط غزل بانو| |

سلام بر دوستان و عزیزان همیشه همراه

بابت دلداری های پست قبل ممنون ، بیماری امیرعلی یه سرماخوردگی همچین ساده نبود بلکه عسلک مامان مبتلا به خروسک شده بود که باعث شد چند روزی از نفس فقط تصویر داشته باشیم بدون صدا ...روزهای خیلی سختی بود گریه های سایلنت پسری هر بار کلی غصه روی دلم می نشوند . خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت . اگه این آلودگی هوای لعنتی اجازه بده راه نفسی برای کسی علی الخصوص این فرشته های کوچولو باقی بمونه .

امیدجون هم خدا رو شکر بعد از اینکه سرش از کارهای مسجد خلوت شد بازهم همون امیدجون دوست داشتنی خودم شد که حواسش به همسرش هست .

و امروز زندگی نو پای ما وارد چهارمین سال خودش شد . 3 سال پیش همچین ساعت های برای همیشه از خونه پدری بیرون اومدم تا همراه همیشگی لحظه های مردی باشم که همسر منه  . تا با شادی هاش شاد باشم و شریکی برای غصه هایش . تا در کنارش معنای زن بودن رو احساس کنم و مادری کنم برای ثمره این عشق . و خدا رو هزاران بار شکر که درست انتخاب کردم این همراه زندگی رو ...خدا رو شکر مردی دارم که حامی منه ...خدا رو شکر مردی دارم که میشه بهش اعتماد کرد ....میشه در کنارش ارامش داشت ...میشه در کنار لذت برد و لحظه های زیبا داشت ...خدا رو شکر مرد من پدر خوبی هم هست ... خدا رو شکر...

اخبار شازده کوچولو:

پسملی من این روزها 15 ماهگی اش رو پشت سر می گذارد و با هر چه شیرین تر شدن مرا دلتنگ تر می کند برای این روزهایی که می گذرد ...شازده کوچولو به خاطر این بیماری همون یه ذره گوشت تنش هم آب شده و با سبک شدنش باعث شده وقتی بغلش می کنم حس کنم چقدر مادر بدی هستم . وقتی یه پسر کوچولوی شیطون و جیغ جیغو توی خونه داشته باشی دیگه خونه ت رنگ سکوت رو نمی بینه و تو به این سر و صدا عادت می کنی اما وقتی یک خروسک مهمون ناخوانده تن این برگ گل میشه و وقتی سکوت بر خونه حاکم میشه و حتی گریه های پسرک نیز سایلنت میشه و تو فقط با دیدنش می فهمی که داره گریه می کنه  کافیه تا تمام رنگ های دنیا برایت سیاه و سفید بشه . خدا رو کرور کرور شکر که گذشت این مریضی . انشاله تن نازک هیچ طفلی هیچ جای دنیا آزرده گزند نشه . البته به لطف خدا این سکوت چند روزه باعث شد که جیغ زدن های مداوم عزیز من از سرش بیفته . و حنجره نازش کمی استراحت کنه و البته گوش های دیگران .

این روزها در اومدن 6 تا دندون هم زمان بی تاب کرده عسلک من رو . طوطی کوچولوی من این روزها خیلی از کلمات رو تکرار میکنه . مثلا همه رو بابا خطاب می کنه . بنده خدا امید جون وقتی امیر علی بهش می گفت بابا کلی ذوق می کرد اما وقتی دید من و مامانم و خاله هاش هم بابا هستیم ذوقش کور شد . اما نازنین پسر برای به دست آوردن دل بابائیش یه شب در جواب امیرعلی گفتن امیدجون جواب داد امید تا بابائیش دلش قرص و محکم بشه که پسرش دوستش داره . توی این روزهای محرم شیرین کارهایش به گمانم دلیل بیماری اش شد از بس توجه همه را به خودش جلب می کرد . خاله جون ها که ناجور عاشق این فسقلی هستند . همینطور شوهر خواهرجون جاری.

خیلی حرف هست برای زدن اما مجال نیست . فقط اینو بگم که ثبت بشه که دیشب امیدخان جان به سان غضنفر با پسرکش بازی کرد! بچه را در آغوش گرفت و بالا برد و سرش را به لوستر کوبید . بلائی بود که خدا رو شکر گذشت .

خدایا فکر کنم تکراری ترین لغت این پست خدا رو شکر باشه . خدایا شکرت که هستی . شکرت که خدایی و از همه مهم تر شکر که مراقب مائی .

یاداشتی سه شنبه 5 آذر1392به وقت 8:25 توسط غزل بانو| |

سلام دوست جونی ها

یک غزلک خسته با یه عالمه حرف اومده . غزلکی که دلش برای خودش تنگ شده . برای اون همه وقت ازاد...

خدایا چرا تا میام کلمه ای از خودم حرف بزنم سریع به دلم می اندازی نکنه نا شکری باشه؟ مگه حرف زدن و درد و دل کردن گناهه؟ خدایا توکه بهتر از همه می دونی چقدر از مادر بودن راضی خوشحالم ، توکه بهتر از هر کسی می دونی من الان فقط یه مادرم که اولویت اول زندگیش فرزندشه ، توکه داری می بینی من حتی نمی تونم اون بنده خوب گذشته ها برات باشم .خدایا تا عمر دارم سر به سجده شکر می گذارم برایت برای تمام داده ها و نداده هایت...اگه بین حرف هام کلمه ای بود که خدائی نکرده معنی ناشکری می داد بگذر ...من الان فقط یه مادرم که خسته ست همین...

خسته ام از دست خودم که خوب مراقب گلکم نبودم که سرما خورده و ۴ شبه که اذیت میشه . ۴ شبه که تا صبح ناله می کنه و بی قراره . و من هم پا به پاش بیدارم و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که از شیره جونم سیرابش کنم . خسته و غمگینم چون کاری از دستم ساخته نیست و عزیزترینم داره رنج می بره . و خستگیم چند برابر می شه وقتی احساس می کنم تنهام...این روزها امیدجون سخت درگیر کارهای عزاداری و هیئته و انگار فراموشش شده مادر و پسرکی توی خونه هستن که به جز امام حسین در برابر اون ها هم مسئوله ...دلم می شکند و گلویم را بغضی تلخ می فشارد...

من از روز اول قول داده بودم امیدجون این ده روز برای امام حسین باشد و بقیه سال برای من . دلم نمی خواهد عهد شکنی کنم  اما من فکرش را نکرده بودم که روزی پسرکی خواهم داشت که بیماریش را برای همین روزها می گذارد...فکرش را نکرده بودم که مادری کردن هم شانه ای برای خالی کردن بار خستگی هایش می خواهد ...فکرش را نکرده بودم مادران هم دستی برای نوازش می خواهند و زبانی که به آنها بگوید حواسش هست چقدر زحمت می کشند ...هنوزم با خودم درگیرم...آیا این از زیاده خواهی من است ...آیا من مادری می کنم که از من تشکر شود ...من برای چه کسی مادری می کنم ؟...من خسته ام فقط....من دخترک نازک نارنجی دیروزم هنوز...دخترکی که جایش اغوش پر مهر پدرش بود دخترکی که عزیز دل مادرش بود . دخترکی که مراقب ساعت خوابش بودند مراقب خورد و خوراکش بودند . حالا هنوزم همون دخترکم  که مادر شده ...هنوزم دلم دستانی برای نوازش می خواهد ..هنوزم گوش هایم تشنه شنیدن حرف های ست  که آرامم می کرد که به من قدرت می داد...دخترکی که مادر شده نیاز دارد این حرف ها را از همسرش بشنود ...مردی که شریک مادری اوست ...و این روزها شریک زندگی من تمام هم و غمش شده عزا داری برای امام حسین ...این روزهای بعد از عزا داری هم اینقدر با خودش خستگی آورده از از آن 10 شب که  اگر هم بخواهد نمی تواند باری از دوشم بر دارد . پسرک بیمار فقط بهانه مادرش را می گیرد . غریبگی می کند انگار با پدرش بعد از 10 شب ندیدنش . و من فقط خسته ام ...خسته از بی خوابی ... خسته تر می شوم وقتی تشکری نمی شنوم بابت این بی خوابی ها ....خسته تر می شوم وقتی انگار چشمی برای دیدن این همه زحمتم نیست ....خسته تر می شوم وقتی انگار کسی حواسش نیست من دارم چند برابر از خودم مایه می گذارم ....من هم سر کار می روم ، همه به کودکم می رسم ، هم در حد توان به همسرم و نیازهایش و خورد و خوراک و سر وضعش می رسم ....این خستگی تا عمق جانم نفوذ می کند وقتی می شنوم که چرا حواسم به فلان جای زندگیم نیست...من فقط یک نفر هستم ....من همان دخترک نازپرورده دیروزم ....

دیشب انگار امیدجون حس کرده بود تمام خستگی ام را دستی به صورتم کشید و گفت عزیزم خسته نباشی...دلم می خواست حرف بزنم دلم می خواست تمام این حرف ها را برای او بگویم اما ...بعد از همین کلمات نفس هایش صدای خواب گرفت و من حس کردم این حرف را در خواب شنیدم ...هم زمان پسرک بیمار هم باز بهانه مرا گرفت و من ماندم و بغض فروخورده . من ماندم و حرف های که بر دلم ماند ...

خیلی حرف ها هست از شازده کوچولو و دلبری هایش اما این پست فقط برای یک مادر خسته ست ...

خدایا دوستت دارم . تنهایم را نذار . خدایا خودت مراقب شازده کوچولوی من و همه فرشته های نازنازی دنیا باش و مریضی را از همه شون دور کن . خدایا به همه مادران دنیا آنقدر توان بده که هیچ گاه خسته شوند .

یاداشتی یکشنبه 26 آبان1392به وقت 9:38 توسط غزل بانو| |

سلام بر دوست جونی های ناز خودم

سلام بر وفاداران یاران قدیمی اون های که از دوران نامزدی با من هستن . اونهایی که تب و تاب من رو برای عروس شدن یادشونه ، اونها یی که غزلک تازه عروس رو از یاد نبردن و حالا همراه غزلکی شدن که مادر شده .

دلم برای خودم تنگ شده انگار ...برای غزلکی می اومد و تند تند از روز مره هاش می گفت ...این روزها زیاد سر به آرشیو وبلاگ می زنم و گذشته ها  رو مز مزه می کنم . چقدر سبک این وبلاگ عوض شده ! غزلک لوس خونه بابا کجا و این غزل بانوی مادر شده کجا ؟

تمام تلاشم رو می کنم تا با این پست یه رفرشی بکنم غزلک قدیم ها رو ...شاید شد ...

این چند روز تعطیلات مقرر شد جماعت خواهران همیشه در صحنه حضور فعال خود رو در خانه ییلاقی گرد هم آورند . از این رو اعضای خانواده گروه گروه از سه شنبه شب به سمت مقصد حمله ور شدند تا بازهم ساکنین اون روستای آرووم خدا رو شاکر بشن که ما ساکن دائمی اونجا نیستیم و اونها هم گروه گروه به خانه اقوام و خویشان متواری بشن که از دست ما در امن و امان بمونن . علی الخصوص از دست خواهرزاده های خانه خراب کن که تمام شیطنت هایشان را برای آنجا ذخیره می کنن و عن قریب است که به سان مغول ها روستا رو با خاک یکسان کنند . که البته این مهم مانده است برای کمی بزرگ تر شدن امیر علی خان و پیوستنش به جمع این پسر خاله ها .

این بار خواهرجان جاری که نمی دانم چه چیزی در وجود خود دید که مادر شوهر و پدرشوهر گرامی را هم به این سفر دعوت کرد . درست است که اگر چای شیرین شدن های ایشان نبود اینجانب الان ترشیده بودیم و در خانه پدری مانده بودیم (فقط شکسته نفسی کردم شما جدی نگیریدو گرنه همه تون یادتونه که چقدر کشته و مرده داشتم )اما خب ، سفر خانوادگی اون هم ۳ روزه با مادر شوهر و پدر شوهر ....  خدایا ببخشید ...

سه شنبه شب نیمی از خواهران رسیدیم و تا ساعت ۳ صبح بیدار بودیم . مامانجونی که کلا بدخواب شده بود هی برای اینکه نشون بده بیداره حرف می زد که اگه فردا ما گفتیم چقدر می افتی پاشو یه کم راه برو سریع بهانه بیاره که دیشب نخوابیدم . برای همین صبح روز عید ساعت۹ تازه خوابمون شیرین شده بود که از صدای در زدن بیدار شدیم .

مردم روستا آدم های دل پاک و با صفای هستن چون ما سید هستیم اون موقع صبح اومده بودن عید دیدنی!! ما هم وحشت زده ازجامون پریدیم و فرار کردیم اتاق خواب .

باز هم خدا خیر بده مامانجونی و باباجونی رو که دوتا اتاق به خونه اضافه کردن برای یه همچین مواقعی  که البته اون دوتا اتاق هم توسط آقایون دواماد (جمع مکسر داماد) اشغال بود .

بعد هم که دو خواهر باقی مانده رسیدین . خب ما اگه فقط خودمون باشیم نگران صبحانه و نهار و شام نیستیم اما این سری مثلا خیلی بد بود که ما تا ۱۱ صبحانه نخورده بودیم و مادر شوهر و پدرشوهر گرامی گرسنه مونده بودن تا اون ساعت .

برای همین این سفر دائم به فکر چی بخوریم بودیم . داماد ها که سرگرم بازی خودشون بودن و ما هم برای خودمون می رفتیم بازار و باغ و می گشتیم . در کل شکر خدا سفر خوبی بود . اما با خودمون کلی کم خوابی سوغاتی آوردیم .

آقایون دواماد اون دوتا اتاق نوساز رو برداشتن برای خودشون و به اتاق های ما هجوم آوردن که اتاق خودشون رو آباد کنن . تلویزیون و وی سی دی و میز تلویزیون رو که بردن هیچی نگفتیم اما کم کم اومدن سراغ مبل ها . اول من خودمو بستم یه مبل که حق ندارید اینو ببرید اما حریفشون نشدم و داشتن منو با مبل می بردن . بعد رفتم جلوی در اتاقشون دراز کشیدم که مگه از روی جنازه من ردبشید که رد شدن ! منم هیچی دیگه رفتم کنار گفتم مبارکتون باشه .

 

شیطنت های غزلکی :

من هنوز گاهی یادم میره که مادر شدم ، ۵ شنبه ها توی روستا رسمه همه میرن سرخاک اما ما تا بیایم بجنیم و حاظر بشیم بریم هوا تاریک میشه . برای همین از سرخاک که داشتیم بر می گشتیم هوا تاریک تاریک بود . از جلو خرابه ها که رد می شدیم صدای سگ می اومد منم برای اینکه سگ رو بترسونم که نیاد مثل خودش هاپ هاپ می کردم . نه از این هاپ هاپ لوسکیا ها از اون هاپ هاپا..اصلا هم یادم نبود امیرعلی توی بغلمه ، یه دفعه دیدم  جگر گوشه م مثل چی زد زیر گریه و از من ترسید ! یکی نبود بگه آخه کم عقل سگه هیچی ! مردم دهات که الان میگن این دیونه ست هیچی ! به فکر بچه ات هم نیستی؟؟؟

نمیشه نگفت :

خواستم این پست عین قدیم باشه اما میشه این رو تعریف نکرد و گذشت ؟

دیشب جلوی تلویزیون دراز کشیده بودیم که امیر علی کش موهای منو روی زمین پیدا کرد بعد اومد گذاشتش روی موهام و رفت از دور نگاهم کرد ودوباره اومد جلو منو بوسید ..یعنی اینقدر کیف کردم ....اینقدر لذت بردم که اشک توی چشمام جمع شد . خدایا هزار هزار مرتبه شکر به خاطر این گل پسری که به من هدیه دادی .

چرا هیچ کجای این پست هیچ اسمی از امیدجون نیمده؟؟؟؟ لازم شد برای جلوگیری از مظلوم واقع شدن روز افزون امیدجون یه پست عشقولانه فقط مختص ایشون بنویسم . البته و صدالبته اگه تا زمانی که حس نوشتن پست عشقولانه رو پیدا می کنم روابط حسنه مونده باشه .

خداجونم به خاطر همه چیز ازت ممنونم

یاداشتی شنبه 27 مهر1392به وقت 9:2 توسط غزل بانو| |

Design By : Night Melody